#نیش_پارت_143

پیروز تهدیدامیز نگاهش کرد و حرفش را برید: هنوز منو وقتی که نفهم میشم ندیدی ... صبر کن بریم از اینجا؛ خیلی دور برداشتی از اتاق بیرون نمی یای ... فهمیدی؟!

حنانه ملتمسانه گفت: پیروز ... ببخشید!

و پیروز لذت برد از ترسی که توی جانش ریخته بود. به باغ رفت و در جواب ِ اینکه “حنانه کجاست؟ ” گفت” داره استراحت می کنه “ آنا هم علی الرغم اخم و تخم مادرش رفت چسبید به پیروز ...

یک ساعتی بود که حنانه توی اتاق دراز کشیده بود دیگر خوابش نمی امد بوی سمج کباب هم رفته بود توی دماغش و اصلا اجازه نمی داد فکرش از غذا به چیز دیگری معطوف شود. چند ضربه به در اتاق خورد و قبل از اینکه حنانه برخیزد، بهنوش در را گشود و با مهربانی گفت: بهتری حنانه جون؟

- مرسی خوبم!

- پس بیا واسه ناهار ...

حنانه فکر کرد می تواند به بهنوش بگوید دایی جانش اجازه ی خروج نمی دهد، برای همین برخاست و همراهش از اتاق بیرون رفت. وسطای باغ سفره ای گسترده بودند و حسن اقا و بهروز و بچه هایش هم دور سفره بودند. پیروز و محسن و پیمانه هم این سو نزدیک اتش بودند. پیمانه برنج می کشید و پیروز گوشت و جوجه روی برنجها می گذاشت و محسن بشقابها را توی سینی بزرگ مسی می چید تا سر سفره ببرد، حنانه از ترس توبیخش به طرف سفره نرفت و نزدیکشان شد. پیروز با دیدنش جا خورد و اخمی گذرا به صورتش نشست اما گفت: اومدی؟

حنانه سریع گفت: بهنوش جون اومد دنبالم ...

پیروز همانطور که سرش به کارش بود گفت: خیله خب همینجا وایسا ...

حنانه رو به پیمانه گفت: کمک می خواین؟

- نه عزیزم ... خب پیروز جان بذار حنانه بره سر سفره دیگه!

- نه با هم همینجا ناهار می خوریم!

romangram.com | @romangram_com