#نیش_پارت_142
حنانه از رفتار ِپیروز شرمزده بود اما به محض ورود به اتاق، با چهره ای غضبناک گفت: از کی اجازه می گیری؟ از رامین؟
حنانه جا خورد و تته پته کنان گفت: همینجوری گفتم ...
پیروز با نفرت گفت: وقتی بهت میگم اشغالی میگم لجنی نگو چرا می گی نگو!
و یکی زد روی کتفش، که تعادلش را از دست داد و به دیوار خورد. شوکه از رفتار و حرفهای پیروز مثل خنگها فقط نگاهش می کرد که دو دستی سرش را چنگ زد و اهسته تر و خشمناکتر از پیش غرید: اونهمه ادم؛ چطور هر اشغالی از راه میرسه ترو می بینه ... ترو که دست بر قضا نامزدم داری ... . چون اصولا اشغالا همدیگه رو می شناسن ... رامینم یه اشغالیه لنگه ی تو ...
حنانه تاب نیاورد و با نفرت گفت: تو خودت از همه اشغالتری!
و پیروز چنان توی صورتش کوبید که خودش هم ترسید و لحظه ای به حنانه که صورتش را با دستش پوشانده بود، خیره شد و پرسید: ببینمت ... چی شد؟
حنانه با چشمان اشک الود نگاهش کرد و با درماندگی گفت: تو بگو ... بگو من چرا باید اینهمه توهین و تحقیرو تحمل کنم فقط به خاطر اینکه یه ادم با ذهن مسمومش به من میگه “بانمک “ من داشتم با اون بچه بازی می کردم اصلا کاری به کسی نداشتم.
پیروز دوباره خشن شد و گفت: پس اون محمد چرا دم و دیقه بهت زنگ میزنه؟
حنانه با غیظ گفت: ادم نفهم رو هر چی بگی مگه حالیش میشه ...
پیروز حیرتزده خندید و گفت: کی نفهمه؟!
حنانه ترسید: اخه من که کاری نکردم ...
romangram.com | @romangram_com