#نیش_پارت_141

حنانه شش دانگ حواسش به راستین بود و گفت: نمی دونم چرا هر بچه ای منو می بینه زود باهام صمیمی میشه!

رامین رندانه پاسخ داد: نیست شما بانمک هستید بچه هام از خانمهای خوشگل و بانمک خوششون می اد.

پیروز پوزخندی زد و غافلگیرش کرد: احوال رامین خان؟

حنانه و رامین متوجه اش شدند و رامین سرخ شد و تته پته کنان گفت: بَه اقا پیروز ... شکر خدا میزونی داداش!

پیروز سرد و خلاصه گفت: ممنون ... حنا خانم بریم تو یه لباسی به من بده بوی دود گرفتم!

حنانه جا خورد یک لحظه با خودش گفت” چه لباسی بهش بدم “

اما راستین را از روی پایش بلند کرد و ایستاد و مودبانه به رامین گفت: بااجازه!

بازم مرسی از صبرتون و همراهیتون تقدیم به همه تون و نیلوفر و ایلین و ندای عشق گلم و ترنم و همه تون.... شرمنده اسامی تو یادم نیست ولی بازم مرسی

فرحناز با نگاه تحسین برانگیز تماشایشان کرد که باعث شد آنا و فریده نگاهش را تعقیب کنند و با حرص به حنانه که دستش توی دست پیروز بود، زل بزنند.

حنانه از درخواست بی ربط پیروز می دانست که توبیخی در کار است گرچه نمی دانست بابت چه، اما او برای کوبیدنش نیازی به بهانه نداشت.

پیمانه توی اشپزخانه همراه بهنوش بساط اجیل و میوه را مهیا می کرد با دیدن پیروز گفت: پیروز زودتر باید جوجه و گوشت رو حاضر کنی ها ... . محسن گفته همه چی پای خودت!

- باشه ده دقیقه دیگه می یام ...

romangram.com | @romangram_com