#نیش_پارت_140
سعی کرد خودش را سرگرم کند و کاری به نگاههای مشکوکی که بین شوا و بهروز ردو بدل می شد، نداشته باشد.
پیروز و آنا بعد از چهل دقیقه برگشتند. آنا سرخورده از قیافه ی عبوس و رفتار تلخ و بی حوصله ی پیروز به سمت الاچیق رفت و پیروز سعی کرد به ان سو نگاه نکند.
فریده جایی کنار خودش برای دخترش باز کرد و با طعنه پرسید: چته ...؟ چرا اخمات تو همه؟
انا بغض کرد و به حنانه خیره شد که کمی انطرفتر با راستین مشغول بازی بود و عروسکی را توی دستش کرده بود و راستین را روی پایش نشانده بود و به دور از بقیه با او سرگرم بود حتی به پیروز هم که با نگاه، داشت قورتش می داد محلی نمی داد.
فریده نگاهش را تا محسن و حسن اقا و پیروز تعقیب کرد و اهسته گفت: الکی نیست دختره قاپشو دزدیده!
آنا حیرتزده به مادرش نگاه کرد و با لحن تحقیر امیزی پرسید: کی؟ این؟
و به حنانه اشاره کرد. فریده نگاهی به جمع کرد و بیخ گوشش گفت: باید بودی می دیدی چه مامان مامانی به خاله ت می گفت ... جا اینکه بلند شی بری دور ده بگردی می نشستی اینجا سیاست رو از نامزدش یاد می گرفتی!
و با نگاه سرزنش بار سری برایش تکان داد اما آنا با خودش فکر کرد و با حساب ِ حرفهای پیروز، اینطور نتیجه گرفت که حنانه را فقط خاله و دخترهایش پسندیده اند. اما با حرص رو به مادرش گفت: شما که مادری رو در حق خواهرزاده تون تموم کردین، پس چرا جواب نداد؟
فریده غرید: نمک کوره، پسره ی چشم سفید با این انتخابش ... . دختره ی گدا گودول پایین شهری!
و خصمانه به حنانه چشم دوخت.
پیروز به رامین که با نیش ِ باز نزدیک حنانه ایستاده بود نگاه کرد و آسه آسه نزدیکشان شد.
romangram.com | @romangram_com