#نیش_پارت_139

پوری دلش می خواست یک جوری حال آنا را بگیرد. برای همین داد زد: نسیم نسترن بیاین با دایی پیروز برین دور بزنید!

پیروز از نگاه مغضوب خواهرش بی اختیار خنده اش گرفت. موبایل حنانه زنگ زد و با عذرخواهی از جمع به سمت دیگری رفت همان موقع درب حیاط باز شد و خانواده ی حسن، برادرشوهر ِ پیمانه داخل شدند. آنا با دیدن سونیا و سارا عصبی شد. شیوا دختر بزرگ حسن و شوهرش رامین هم بودند و پسر جوانی هم در میانشان بود که پیروز نشناختش ...

نگاه پیروز رفت پی حنانه و خنده های عمیقش ... زیر لب گفت” با کی حرف میزنه؟”

حنانه از صدای پایی که بی شک متعلق به پیروز بود کمی ترسید اما بی اعتنا به او خطاب به محمد گفت: حالا اگه شانس منه می زنه بارونم میاد ...

پیروز قدم تند کرد و مقابلش ایستاد و لب زد”کیه؟ ”

حنانه دهنی گوشی را گرفت و خیلی ریلکس گفت”محمد ِ “

چشمان پیروز گرد شد و نفهمید چطور گوشی را از دست حنانه بیرون کشید و قطع کرد و به قیافه ی هاج و واج حنانه زل زد و گفت: امروز که گذشت دیگه نمی خوام ریختتو ببینم تو لیاقت منو نداری؟

حنانه با حرص گفت: دقیقا لیاقت چیه ترو ندارم؟

پیروز برافروخته تر از پیش موبایلش را به سینه اش کوبید و از کنارش رد شد. حنانه نگاهش کرد و با خودش زمزمه کرد “خرداد ماهی ِ چند شخصیتی ِ روانی “

وقتی به الاچیق نزد فرحناز رفت پیروز و دخترها رفته بودند. فرحناز زیر گوشش سفارش کرده بود جلوی جاری ِ پیمانه، حتما “مامان”خطابش کند. می خواست حسابی پز ِ عروسش را به او بدهد کما اینکه مهر ِحنانه بدجوری توی دلش رفته بود و از نگاههای اخمالود جاری ِ پیمانه و خواهرش روی، حنانه حسابی ناراحت بود.

مرد غریبه ای که پیروز نشناخته بود، شریک جوان حسن اقا بودو “بهروز” نام داشت و حواس حنانه پی او و نگاههای عجیبش به روی شیوا، بزرگترین دختر حسن اقا بود. این نگاههای مرموز و کثیف نشان از رابطه ای پنهانی بین این دو می داد.

از انسو رامین شوهر ِ شیوا که قیافه اش چنگی به دل نمیزد با پسر کوچکشان “راستین “ مشغول بازی بود و اهمیتی به همسر جوان و زیبایش نمی داد. حنانه با خودش گفت “ شایدم شیواست که محل شوهرش نمیده “

romangram.com | @romangram_com