#نیش_پارت_138


پیروز چشمانش هنوز روی لبهای حنانه بود و در برابر انهمه سوال منطقی بهترین پاسخ ممکن را داد.

- جون ِپیروز لباتو از این چیزا تزریق کردی؟

حنانه نگاهش را به اتش دوخت و گفت: آنا داره می اد!

و پیروز عقب کشید و عبوس و بی حوصله با چوبش اتش را زیرو رو کرد.

آنا قوری به دست نزدیکش شد و حنانه از خدا خواسته به آلاچیق برگشت. چند دقیقه بعد پیروز کتری و قوری را به سمت آلاچیق برد و رو به حنانه گفت: حنا با آنا می خوایم بریم یه دوری بزنیم می ای!

حنانه برخلاف انتظارش گفت: نه مرسی شما خودتون برین!

پیروز توی دلش گفت”خنگه این؛ ... خوبه همین الان بهش گفتم جلو آنا تابلو نکنه”

فرحناز متعجب گفت: چرا مامان ... پاشو باهاشون برو دیگه!

حنانه شرمزده گفت: نه اینجا راحتترم

پروانه اهسته چیزی زیرگوش مادرش گفت و فرحناز سریع گفت: آهان، باشه مادر هر جور راحتی!

آنا با سماجت گفت: پس بریم پیروز!؟


romangram.com | @romangram_com