#نیش_پارت_137

و به کنده ی درختی که انجا بود اشاره کرد.

حنانه معذب بود. حس می کرد زیر نگاه سنگین آنا دارد له می شود آنا خوشگل بود سفید و چشم آبی با موهایی که خیلی قشنگ رنگ شده بود و هیکلش هم نقص نداشت.

آنا ناگهانی پرسید: شما درس می خونید؟

حنانه دهان باز کرد چیزی بگوید که پیروز هل کرد وبه جایش گفت: نه می ره سر کار!

آنا با سماجت گفت: یعنی درسشون تموم شده؟

اینبار به وضوح او را نادیده گرفت و از پیروز سوال کرد.

- ادامه نداده ... (برای فیصله دادن به این بحث رو به حنانه گفت)بهتری؟

- خوبم

آنا چند لحظه ایستاد و بالاخره احساس کرد حضورش اضافیست و رفت پیروز پوفی کشید چهارپایه ی پلاستیکی را برداشت کنار حنانه نشست و گفت: دیگه اینم داره به رابطه مون شک می کنه ... تو چرا مث ماست می مونی خیر سرت نامزدمی!

حنانه با غیظ گفت: تو چرا تکلیفت با خودت معلوم نیست. خودت میگی دوروبرم نباش چون “دختر خاله م” ناراحت میشه!

پیروز خندید و خیره به لبهایش اهسته گفت: چرا لباتو اونجوری می کنی؟

حنانه چپی نگاهش کرد و بعد از چند لحظه اهسته گفت: دختر خاله ت که خیلی خوشگله ... خاله تم معلومه از نامزدیت ناراحته توام که اصلا منو نمیخوای میشه بگی این قایم باشک بازیا چیه؟

romangram.com | @romangram_com