#نیش_پارت_135

بهنوش نگاهش کرد گفت: یه وقت فکر نکنی دایی پیروز از این دختره خوشش می اد ها ... آناست که سیریش ِ داییمه ...

و زیر لب گفت: بی شعور مراعات شمارو هم نمی کنه!

حنانه توی دلش گفت”بی شعور که داییته! فکر کرده واسم مهمه

آنا با نگاه تیزش داشت حنانه رابررسی می کرد. نمی شد جذابیتهایش را انکار کرد بیشتر از زیبایی صورت، نوعی معصومیت توی چشمانش بود و حالـت لبهایش هم او را لوند و خواستنی کرده بود. برعکس خودش که زیادی لاغر بود، حنانه خوش گوشت و تو پر نشان می داد. نگاهی به پیروز انداخت که همچنان با اتش کلنجار می رفت و هنوز متوجه امدن حنانه نشده بود، بی اختیار پرسید: جدا تو ... تو نمی خوای با این دختره ازدواج کنی؟!

پیروز متحیر نگاهش کرد. توی دلش گفت”عجب خریتی کردم این حرفو بهش زدم! “ اما سرش را پایین انداخت و گفت: شرایط خانوادگیشون زیاد به ما نمی خوره!

آنا مقصودش را نگرفت وبا غیظ به لباس ساده اما مارکدار حنانه زل زد و گفت: شیک می گرده که ...

و نگاه پیروز را به پشت سرش به سوی آلاچیق کشاند. مادرش با عطوفتی خاص دست روی شانه اش گذاشته بود و حنانه هم لبخند خجولانه ای بر لب داشت. دلش هری ریخت ... هیچ وقت فکر نمی کرد ازدواج کند اما حالا از اینکه حنانه تا اینحد مقبول خانواده اش افتاده، راضی بود. مطمئن بود غزاله هم نمی توانست تااینحد جایی در دلشان باز کند.

غزاله کلا شر بود اصلا شیطنتهایش بود که او را شیفته ی خودش کرد. یادش امد انها سه سال قبل در باغ مادری اش یعنی همینجا خانه ی فعلی پروانه به هم دل باختند.

او به همراه فرشید و بهداد و دو تا از برادرزاده های غزاله و خودش نشسته بودند و توی دستگاه ویدئو، فیلم قدیمی ای به نام “دوقلوهای فرانکی” را نگاه می کردند. یکهو فیلم رسید به یک جای حساس، فرشید به خاطر حضور غزاله خواست جلو بزند که پیروز مانع شد و خیلی جدی گفت: غزاله برو بیرون ...

غزاله ابرویی بالا انداخت و گفت: چرا؟

پیروز بی اعتنا به سروصدای +18 فیلم، گفت: برو بیرون این فیلم به درد تو نمی خوره!

- اِ ... چرا؟ چون مجردم ... پس تو چرا می بینی ... بینیم بابا ... دارن همو بوس می کنن دیگه!

romangram.com | @romangram_com