#نیش_پارت_133

پیمانه از اینهمه بی خیالی برادرش ناراحت شد و حس کرد حنانه هم دلخور است. برای همین با محبت گفت: چی شده عزیزم خدا بد نده؟

حنانه اهسته و شرم زده گفت: چیزی نیست اما دیشب ... راستش ...

سرخ شد.

پیمانه اهسته پرسید: پریودی؟

حنانه سرتکان داد.

- می خوای برات نبات داغ درست کنم ... رنگ وروتم پریده!

حنانه تشکر کرد و گفت: نه ... اگه استراحت کنم بهتر میشم ...

برخاست و میز را سریع جمع کرد و بی توجه به اصرارهای پیمانه لیوانهای چایشان را اب زد و بعد همراه او به اتاق خواب رفت. حتی سر بلند نکرد خانه را از نظر بگذراند. فقط خسته بود و می خواست با ارامش بخوابد. پیمانه برایش رختخوابی گسترد و بخاری برقی را کنارش گذاشت و گفت: در ِ اتاق رو از داخل قفل کن که راحت بخوابی ما ته ِ باغیم ... اخه 31 فروردین ولادت حضرت زینب اینجا توی حسینیه ی روستا مولودی داریم اینه که داریم چیز میزاشو حاضر می کنیم!

حنانه سریع گفت: پس منم بیام کمک!

پیمانه با محبت گفت: نه عزیزم ادم زیاد هست تو استراحت کن ... بعدا بهنوش رو می فرستم دنبالت. دو سه ساعت بخواب.

حنانه تشکر کرد و بعد از رفتن پیمانه در را قفل کرد و مانتویش را دراورد. سویی شرت جلو بسته ی سبز ِ لجنی با شلوارش را از توی کیفش دراورد و روی تاپش پوشید و چون در قفل بود عروسک چرک کهنه اش را از داخل کیفش دراورد و توی بغلش گرفت. گوش صورتی همدم همیشگی اش بود اخرین هدیه ی مادرش؛ روزی که مادرش توی محضر طلاقش را گرفت برای گول زدن ِ او و رفتن همیشگی اش این عروسک را به دستش داد و حنانه در عالم کودکی نفهمید دارند گولش می زنند مادرش رفت و این عروسک ماند ... وقتی شکوفه کتکش می زد گوش صورتی توی بغلش بود وقتی پدرش فحشش می داد گوش صورتی را توی بغلش می فشرد و این چند وقته که پیروز سروکله اش پیدا شده بود باز هم گوش صورتی همراهش بود. از سکوت اتاق و محیط اطرافش ارام گرفت و همراه گوش صورتی به خواب رفت.

نمی دانست چقدر خوابیده که از سر و صدا و خنده چشم گشود. نور تندی چشمانش را ازرد. نشست و اطرافش را نگاه کرد. خواب سیری کرده بود ساعت نشان می داد سه ساعتی را خوابیده، خوابی که هرگز نظیرش را توی دوازده روز گذشته نکرده بود. با تمسخر زمزمه کرد”هر چی باشه زیر سر شوهرمون بودم “ برخاست و اول از پنجره بیرون را نگاه کرد. درختان باغ انگار هنوز توی خواب زمستانی بودند چرا که برگ و بارشان پیدا نبود. پیروز کنار اتشی که داشت شعله ور می شد چوب می گذاشت و دختر خاله ا ش هم بغل دستش ایستاده بود و معلوم بود حسابی دود می خورد. بی اعتنا به اندو بقیه را نگاه کرد و از دیدن فرحناز حس خوبی گرفت.

romangram.com | @romangram_com