#نیش_پارت_132


پوری عمدا با صدای بلند گفت: آنا ما بریم پیروز و حنانه جون هم با هم می ان!

“حنانه جون “ را با غلظت خاصی گفت که لبخند روی لب پیروز اورد.

حنانه اما اصلا اعتنایی به اطرافش نداشت دلش می خواست توی خوراکیهای روی میز شیرجه بزند خیلی گرسنه بود. اما به اجبار لقمه هایش را به قاعده ی نوک گنجشک برمی داشت و صبحانه ی مفصل روی میز به دهانش مزه نمی داد.

پیمانه داخل اشپزخانه شد ورو به پیروز گفت: برای ناهارهم جوجه گرفتیم هم گوشت واسه کباب ... محسن گفت ناهار پای پیروز!

پیروز سر تکان داد و گفت: باشه ... فقط جوجه رو اماده کردین یا نه!

- اره هم جوجه هم گوشت توی موادش هستن

پیروز پرسید: ماشین بهداد رو ندیدم، نیومده!

پیمانه نفس بلند و خشم الودی کشید و گفت: گفت با دوستاش می خواد بره فشم اما غلط نکنم با هنگامه خانمه ... خب من رفتم ته باغ

پیروز با دهان پر گفت: پیمانه جان ... حنانه یه کم حال نداره ... میخواد بره تو یکی از اتاقا بخوابه!

حنانه توی دلش ذوق مرگ شد چون علاوه بر اینکه مثل یک خرس گرسنه بود مثل همان خرس هم خوابش می امد.

پیروز برخاست و گفت: من برم ته باغ ... حنا توام استراحت کن بهتر شی!


romangram.com | @romangram_com