#نیش_پارت_131
پوری سعی کرد حرصش توی لحنش مشهود نباشد.
- پیروز جان پس بیا صبحانه رو بخور که بریم ته باغ پیش ِ بچه ها!
پیروز از آنا دور شد و پشت ِ پوری داخل اشپزخانه شد. پیمانه پشت سر ِ حنانه از سماور چای می ریخت اما یک چشم غره ی جانانه به برادرش رفت سکوت ِ حنانه را گذاشت پای دلخوری اش ...
پوری گفت: حنانه خانواده خوب هستن؟ کجان؟
حنانه نیم نگاهی به پیروز انداخت و گفت: اونام با خواهر ِ با خاله م میرن بیرون!
پیروز از جو سنگین بوجود امده، کمی ترسیده بود خواهرانش حق داشتند او هیچوقت با آنا انطور صمیمی نمی شد.
- شما برین ما خودمون صبحونه می خوریم!
پیمانه گفت: همه چی هست چیزی کم و کسر بود ... پیروز جان برای حنانه بذار!
پیروز لقمه ای درست کرد و گفت: باشه بابا حواسم بهش هست!
پیمانه و پوری که رفتند نفس راحتی کشید و بی اعتنا به حنانه مشغول خوردن شد. اصلا دوست نداشت انها او را جلوی حنانه کنف کنند.
دقایقی گذشت که پوری سرش را توی اشپزخانه کرد و رو به اندو گفت: ما داریم می ریم ته باغ شمام بیاین!
پیروز سر تکان داد و گفت: باشه!
romangram.com | @romangram_com