#نیش_پارت_130
و از او فاصله گرفت و به سمت ساختمان باغ، مسیرش را کج کرد. پیروز برخلاف تصورش از جوابی که شنیده بود بدش هم نیامد و با خودش گفت”باریکلا زبون دراورد “
با خروج فرحناز و پیمانه از ساختمان، پشت سرشان بقیه هم بیرون امدند و نگاه ِ غیر دوستانه ی آنا و خاله فریده انها را تابلو کرد و حنانه شرمگین دستش را به سمتشان دراز کرد. نگاهش پی بهنوش و دختران پوری بود و توجهی به آنا با ان ظاهر شیکان پیکانش نکرد.
فریده با کدروت و دلخوری نیم نگاهی به پیروز انداخت و گفت: خاله چه بی سرو صدا کاراتو کردی ... ماشالا چه زنی ام گرفتی!
پیروز معذب شد و دندانهایش را از فرط ناراحتی به هم سایید و فقط لبخندی زد و جز سلامی کوتاه حرفی نزد. فرحناز برای خواباندن غائله رو به حنانه گفت: مامان جان این دخترِ خوشگل آناست ... دختر ِ خواهرم ... مثل ماه می مونه بچم!
پیروز توی دلش گفت”بی آرایش دیدن داره بچم “ و بعد فکر کرد حنانه اصلا آرایش ندارد البته در برابر آرایش مفصل ِ اول صبح آنا که فقط تاج و تور کم داشت ...
پیروز برای بدست اوردن دل خاله، دست آنا را گرفت و با صمیمیت خاصی گفت: آنا خوشگله چطوره؟
ابروهای پوری و پیمانه بالا پرید و پوری به خیالش خواست حواس حنانه را پرت کند.
- اگه بدونی چقدر برات سوغاتی اوردم ... تازه پروانه و پیمانه هم برات چیز میز اوردن!
پیمانه هم سریع گفت: بریم صبحانتونو بدم ما که صبحانه خوردیم!
پیروز دوشادوش آنا داخل شد و باز از آنا پرسید: چه زود صبحانه خوردین؟
آنا لبریز شوق با ناز گفت: ما از کله ی سحر بیداریم ... تو خیلی دیر اومدی!
romangram.com | @romangram_com