#نیش_پارت_129

پیروز طعنه زد: من نخواستم بیای مامانم اصرار داشت؛ می خواد... (با تمسخر و خنده گفت ) می خواد عروسشو نشون بده!

حنانه بغض کرد اما صورتش را همچنان به سمتش نچرخاند. پیروز به خیالش می خواست او را در اب نمک بگذارد؛ ادامه داد: اگه از تو که براش سمبل ِ عروس خوبه ای ضربه بخوره واسه من بهتره ... چون دیگه بعد ِ تو اصرار نمی کنه زن بگیرم!

حنانه نگاهش کرد و با کنجکاوی پرسید: خب چرا با دختر خاله ت عروسی نمی کنی؟

پیروز رک نگاهش کرد و پاسخ داد: به توچه!

ساعت نزدیک 8 بود که رسیدند. از ماشینهای پارک شده، پیدا بود همه امده اند. پیروز زیر لبی گفت: اِ ... حسن آقا اینام هستن که!

حسن برادرشوهر ِ پیمانه بود که ویلایش تهِ کوچه بود و از ظاهر امر پیدا بود انها هم اینجا هستند و پیروز هم اصلا از انها خوشش نمی امد مخصوصا از دخترهایش ...

حنانه اهمیتی به اطرافش نمی داد ذوقش را پیروز حسابی کور کرده بود فقط احساس گرسنگی داشت با اینکه دیشب پیروز همه چیز برایش خرید اما اصلا به چیزی لب نزد. دلش رضا نشد و حالا بدجور گرسنه بود. پیروز پیاده شد و به او اشاره کرد: بیا دیگه ... منتظری بغلت کنم!

کش و قوسی به بدنش داد و به صورت حنانه خیره شد چشمانش پف کرده و خسته بود اما زیبایی اش انکار ناپذیر ... شیطنتش گل کرد و دماغ حنانه را کشید و چون حنانه اخم کرد با خنده گفت: جدی جدی فکر می کردم دماغت عملیه ... لامصب همه جات خوشگله!

حنانه خواست حرفی بزند که درباز شد.

محسن، شوهر پیمانه در را گشود و حسابی با او چاق سلامتی کرد و به حنانه خوشامد گفت. جلو راه افتاد و عذرخواهی کرد که می خواهد به انتهای باغش برود

پیروز زیر گوش حنانه گفت: این محسن خان ادم ِکله گنده ی فامیل ِ ... چقد بالا پایین زد من برم دخترای برادرشو که پولشون از پارو بالا می ره بگیرم ... بعد من ... (نگاهی تحقیر امیز به حنانه کرد و افزود) خوبه که جدی جدی تو قرار نیست زنم بشی!

حنانه حرصی شد و چون زیر چشمی متوجه فرحناز شده بود جراتی گرفت و سریع گفت: دخترای برادر محسن خان پولشون از پارو بالا می ره اما سلیقه شون نم کشیده که واسه تو بال بال می زدن!

romangram.com | @romangram_com