#نیش_پارت_128


- سلام ... کسی نیست؟

- چرا ... مامانم با پوری رفتن

دنده عقب گرفت و توی خیابانهای خلوت سرعتش را بالا برد. تک و توک ماشین دیده می شد. حنانه از داخل کیفش پول در اورد و گفت: اینم طلب شما ... مرسی!

پیروز زیر چشمی به پول نگاه کرد و پوفی کشید با خودش فکر کرد”الان این دختر چه فکری در مورد من می کنه “

اما سکوت کرد و به جای حرف زدن رادیو را روشن کرد و از صدای پرنشاط گوینده کمی سرحال شد تا جاجرود نگاهی به حنانه نینداخت و انجا تازه متوجه شد او خوابست. هوا روشن شده بود و ترافیک هم کم کم سنگین میشد خوب حنانه را دید زد از صورتش بگیر تا ...

با صدای بوق ماشین عقبی به خودش امد و راه افتاد و چون کماکان دست راننده روی بوق بود دو سه تا فحش نثارش کرد که سبب شد حنانه از خواب بپرد. دیشب تا صبح نخوابیده بود. دردهای پریودش وقتی می خواست شروع شود به قدری تابلو بود که حتی محمد هم می فهمید او چه مشکلی دارد و دیشب از درد خوابش نبرد حالا هم کمرش درد می کرد. به اطراف چشم دوخت و فهمید کل راه را خواب بوده ...

پیروز این پا و ان پا کرد و گفت: زیاد دوروبرم نباش ... کلا زیاد تو چشم نباش چون دختر خاله م هست و رو من خیلی حساسه ...

عمدا ادامه داد: فکر می کرد قراره با هم عروسی کنیم اما شما بد زدی تو پرش ... اینه که چشم دیدنت رو نداره

حنانه بی صدا آه کشید و با خودش گفت”کی چشم دیدن منو داره؟ ”

- می شنوی صدامو؟

با دلخوری پاسخ داد: اصلا چرا منو اوردی ... من که گفتم خودت برو ...


romangram.com | @romangram_com