#نیش_پارت_127

- بله!

صدای ضعیفش نگران کننده بود.

- حالت خوبه؟

- خوبم

- ببین یه لباسم بردار ... هر چیزی لازم داری بردار اونجا مغازه نیستا!

و گوشی را قطع کرد. جلوی خانه تک زنگ زد و منتظر ایستاد. هوا تاریک بود و سوز سردی داشت به اسمان نگاه کرد یک لکه ابر هم توی اسمان نبود با خودش گفت”خدا کنه بارون نیاد”

دیروز خواهرانش از مسافرت برگشته بودند و قرار بود به ویلای خواهرش پیمانه به دماوند بروند. پوری می امد و پروانه نه ... یعنی اگر فرشید می امد که محال بود حنانه را بیاورد. دوست نداشت زنی داشته باشد که همه برایش دندان تیز کنند ولی دلش این حرفها حالی اش نمی شد ...

حنانه بعد از دقایقی کوتاه بیرون امد. ماشین را روشن کرد و به او زل زد.

مانتوی کتان به رنگ اُکر با شال و شلوار و کیف قهوه ای، سوار که شد پیروز به صورتش نگاه کرد بوی خوشایند کرم مرطوب کننده اش توی ماشین پیچید به نظرش امد فقط همان برق لب اکلیلی را زده و ارایشی نداشت اما صورت محزونش زیبا بود.

حنانه سکوت را شکست و با ترسی که مشهود بود پرسید: کسی نیست؟

پیروز نتوانست اخم کند.

- علیک سلام!

romangram.com | @romangram_com