#نیش_پارت_126
- منظورم اینه که اونم فکر می کنه من موذی ام و دروغ میگم ...
بعد اهسته و بغض الود گفت: من اگه دروغ بلد بودم تا حالا صد تاشوهر کرده بودم
پیروز مثل کودنها پرسید: با محمد دوستی؟
حنانه عصبی شد و برای اینکه دست از سرش بردارد گفت: اره دوستیم با هم کوه میریم دربند درکه سینما ... دوس دارم باهاش ازدواج کنم بابام نمیذاره ... حالا ولم کن!
پیروز غیظ کرد و سرش را هل داد عقب و گفت: کور خوندی اگه فکر کردین من ترو می گیرم ... اما به خاطر ِ اینکه بذارم بابات تو خیالاتش سیر کنه ...
ایستاد و با تمسخر افزود: این نامزدی ِ مسخره رو ادامه میدم وسر ِ شش ماهم ولت می کنم بعدش گمشو با محمدت ازدواج کن... اما اگه تو این مدت که با منی هرز بپری می کشمت ... بفهمم می کشمت!
راه افتاد که برود. جلوی در ایستاد و گفت: ضمنا فردا ساعت 6.30 می ام و دیگه اینکه پول چیزایی که خریدم رو بهم میدی شده هجده و پونصد!
قلبش؛ عقلش؛ همه ی وجودش، بند بند تنش این دختر را می خواست اما نمی فهمید چرا این نیم مثقال زبانش بازی در می اورد و عوض محبت، نیش می زند. انقدر حنانه را می خواست که توی دلش می گفت”عیب نداره این همه مردا خیانت کارن زنها باهاشون می سازن حالا کار ِ من برعکسه ... بعد ِ ازدواج زنجیرش می کنم گوشه ی خونه ... نمی ذارم بهم ناور بزنه “
تازه معنای دلشوره را می فهمید انگار ته دلش یک دریا نمک ریخته بودندو دلش می جوشیدُ تا ته ِ حلقش شور میشد. قلبش داشت از جایش کنده میشد. تاصبح مگر خوابش برد توی تختش جان کند. با خودش گفت”یعنی این دختر سیزده روز تو خونه تنها بوده؟ ”و بعد بیرحمانه گفت”البته اگه واقعا تنها مونده باشه “
اما دلش برای حنانه می سوخت. برای اینکه دیروز انطور ازارش داد برای اینکه درد داشت و توی خانه تنها بود ... اگر نمی رفت برایش قرص بخرد، او تا کی درد می کشید ... اگر پدرش زنگ نمی زد و سفارش حنانه را نمی کرد او که زنگ نمیزد اصلا خبردار نمیشد حنانه تنهاست و انوقت حنانه سیزده بدر هم توی خانه می ماند؟ باز بیرحمانه گفت”البته اگه تو خونه می موند”
نزدیک خانه شان زنگ زد به موبایل حنانه تا برداشت گفت: بیدارشدی یا نه؟
romangram.com | @romangram_com