#نیش_پارت_125
فکر کرد فردا بهتر است او را با خودش نبرد. هم به خاطر حالش و هم به خاطر حضور آنا ... نمی شد جلوی آنا خیلی با حنانه گرم گرفت. مصمم شد اما وقتی خرید کرد و برگشت یاد حرفش افتاد، اینکه گفته بود “همه ی عیدا و تعطیلیا تنهام “
حنانه برای خودش جا پهن کرده بود و زیر پتو بود. پیروز خریدها را به اشپزخانه برد و کپسول را با یک قوطی رانی اناناس برایش اورد.
باز شالش را روی سرش گذاشته بود. پیروز چپی نگاهش کرد و گفت: بشین کپسولتو بخور!
حنانه نشست. یک قلپ از رانی را با کپسول فرو داد و دوباره دراز کشید.
بی اراده گفت: شما میخوای بری، برو!
- اکه هی ... میرم بابا ... دیگه کاریت ندارم!
حنانه نشست و پتو را دورش پیچید.
پیروز این پا ان پا کرد و گفت: جدا این سیزده روز چکار می کردی ...
حنانه بیحوصله گفت: تروخدا شروع نکن ... مگه حرفای منو باور می کنی ...؟
پیروز با سماجت گفت: یعنی سیزده بدرا هم جایی نمی رفتی؟
- نه ... دست برقضا زن بابام مثل تو توی خیالاتش سیر می کنه!
- منظور
romangram.com | @romangram_com