#نیش_پارت_124


حنانه با تضرع و البته بیشتر با کنایه گفت: نه بخدا نه به ولله ... من کی ام که به شما توهین کنم، بیرونتون کنم ... من هیچکی نیستم ... فقط ولم کن بذار به درد خودم بمیرم ... میشه؟!

پیروز توقع داشت با تئاتری که در اورده حنانه صبوری کند دم نزند اما ظاهرا خیلی تند رفته بود با اینحال دست پیش گرفت.

- کلید خونتونو بده ببینم!

- میخوای چکار؟

- برم یه چیزی بخرم بخوری!

حنانه دلش می خواست قبول نکند ولی خیلی درد داشت اهسته گفت: فقط یه بسته مفنامیک اسید می خوام

پیروز سری تکان داد و جلوی جالباسی دسته کلیدی را برداشت و گفت: این کلید در ِ حیاطه؟

حنانه برخاست و گفت: اره ... یه دیقه صبر کن!

نزدیک پیروز شد و از توی کیفش که اویزان بود اسکناس دوهزارتومانی در اورد و گفت: این برای قرص!

پیروز نگاه رنجیده اش را روی پول نگه داشت و بی هیچ حرفی بیرون رفت.

به خودش توی اینه ی ماشین نگاه کرد و از دیدن موهای ژولیده اش و رفتارش خجالت کشید و از حنانه بیشتر ...


romangram.com | @romangram_com