#نیش_پارت_123

حنانه سرش را بلند کرد و بهتزده نگاهش کرد.

- وسیله داری ...؟ می خوای برم داروخونه برات ...

حنانه سرخ شد و سریع گفت: دارم!

پیروز مستاصل و پشیمان رفت و روی مبل نشست. این چه کاری بود که داشت می کرد عوض ِ اینکه برود چشمان فاسد فرشید را در اورد.

دوباره پرسید: چیزی خوردی؟

- خوردم!

پیروز برخاست و از وسط اتاق پیراهنش را برداشت و تا به اشپزخانه برسد تنش کرد. تابه ی نشُسته ی توی سینک نشان می داد ناهار را نیمرو خورده!

توی یخچال هم جز دو سه تا گوجه ی پلاسیده و شیشه ی آب و پلاستیک نان و پنیر و تخم مرغ چیزی پیدا نمی شد

بیرون امد و گفت: پاشو بریم خونه ی ما ... نمی خوام فردا الاف شم تا اینجا بیام!

حنانه کلافه شد از حضورش و از رفتارش و از اینکه مجبور بود دربرابرش سکوت کند.

- من با این حالم نمی تونم فردا بیام ... برو بذار استراحت کنم ... برو پیروز!

پیروزبا دلخوری گفت: داری بیرونم می کنی؟

romangram.com | @romangram_com