#نیش_پارت_122
و به زور مانتویش را در اورد ...
حنانه یخ شد چهار ستون بدنش از ترس می لرزید زیر دلش تیر کشید وضجه دلخراشی کشید مچاله و درهم با ناامیدی خدا را صدا زد، حس کرد هر ان از حال می رود پیروز بی تفاوت بلندش کرد تا صاف بایستد اما با دیدن صورت سفیدش لحظه ای عقب کشید و کمی ترسید و ناگهان متوجه پایش شد و رد ِ قرمزي را تا پایین شلوار صورتی اش دید و وحشت کرد و حنانه با بدنی که از ضعف می لرزید مانتویش را زیر پایش گذاشت و بی اختیار گفت: اگه فرش کثیف بشه شکوفه منو می کشه!
رمقش تمام شد و روی زمین افتاد همانطور لرزان و گریان تیشرتش را تنش کرد.
از چند روز پیش اعصابش متشنج بود و امروز حال خرابش به اوج خودش رسید. مادرش ناخواسته حرفی زد که دیوانه اش کرد، گفت “ فرشید به پروانه گفته ببینیم حنانه خواهری و فامیلی نداره که عین خودش خانم و خوشگل باشه “
بعد پدر ِ حنانه زنگ زد و او فهمید انها از مشهد عازم شمال هستند. حنانه ان شب دروغی گفته انها برگشته اند.
بعد فکر کرد “حنانه این همه وقت تنها بوده؟ نکنه کسی باهاش دوسته؟ چرا حنانه گفته به من دست نزن “
بعد امد روبروی خانه شان و حنانه گفت با دوست پسرش محمد درخانه است و دیگر دیوانه شد اما حالا ... از اینهمه دو دلی از اینکه نمی دانست چه می خواهد داشت می مرد.
حنانه ازحمام که توی پاگرد پله ها بود، بیرون امد رنگ به صورتش نبود پایین امد و گوشه ای نشست و سرش را روی پایش گذاشت. پیروز با شرمندگی تازه به خودش امد و از روی زمین رکابی اش را برداشت و تنش کرد و اهسته پرسید: حالت خوبه!
حنانه محتاطانه گفت: من خوبم ... شما می خوای بری ...
پیروز پوفی کشید و حنانه ترسید.
- چیز داری؟
romangram.com | @romangram_com