#نیش_پارت_121

حنانه به نگاه مرموزش زل زد و با ترس گفت: دیدی گفتم ... اگه تو می دونستی تنهام می خواستی اذیتم کنی!

پیروز با خباثت گفت: اذیت چیه یه ذره عشق و حال می کردیم ... ناسلامتی نامزدیم آ!

حنانه برخاست و اشک ریزان به چهره ی پیروز نگاه کرد و با ترس گفت: ترو خدا!

پیروز ژاکت طوسی رنگش را در اورد و گفت: لوس بازی درآری بدتر می کنم!

دکمه های پیرهنش را باز کرد و گفت: یه کم شیطونی میکنیم ... بیخودم التماس نکن من اصلا رحم ندارم ...

رکابی اش را در اورد و با تحقیر گفت: به من میگی بهت دست نزنم ... تو غلط ميكني... هر کاری بخوام میکنم!

حنانه دردمندانه عقب رفت و التماس کرد: پیروز ترو به روح بابات ...

- خدا رحمتش کنه ... من الان خون جلو چشامو گرفته نذار با زور بیام جلو!

حنانه از تماس دست پیروز خودش را مچاله کرد و اجازه نداد او مانتویش را دراورد و ضجه زد: پیروز ... ترو خدا ...

پیروز بوسه ای ریز روی پیشانی اش زد وشالش را پرت کرد گوشه ی اتاق بی تفاوت به حالش اهسته و زننده گفت: ببین می دونم دختری اما بیا با هم باشیم هر چقدر بخوای بهت میدم ... هر چقدر بخوای!

حنانه التماس کرد: پیروز؛ من به خدا اونجوری نیستم ... پیروز غلط كردم بابام بیاد میگم صیغه رو فسخ کنه ترو خدا پیروز ... من خیلی بدبختم، بدبخت ترم نکن ...

پیروز با رذالت تمام سرش را كنار سرش گذاشت و شادمانه از التماسهایش گفت: من اینارو نمی شنوم حالا هی التماس کن ... می خوام ... چرا سخت می گیری نامزدتم خره!

romangram.com | @romangram_com