#نیش_پارت_120
پیروز رهایش کرد و ارام هلش داد و حنانه ی بیچاره نقش زمین شد بعد با پا محکم در ِ راهرو را بست و همانطور که دورش می چرخید داد زد: چرا نگفتی اون به اصطلاح بابات نیومده؟
حنانه گوشهایش را مالید و با ترس زیر چشمی او را می پایید.
- با توام کر شدی؟
حنانه گریان پاسخ داد: ترسیدم بیای اینجا اذیتم کنی ...
پیروز قاه قاه خندید و گفت: باریکلا از منم می ترسی انقد بلبل زبونی می کنی!
حنانه اشک ریزان گوشهای دردناکش را ماساژ می داد و سرش پایین بود.
پیروز پرسید: کی می اومد پیشت؟
- هیچکی ...
پیروز طعنه زد: هیچکی؟! ... بچه رو تنها در خانه گذاشتن!
حنانه بی انکه قصد فریبش را داشته باشد گفت: من همیشه تنهام همه ی عیدا و تعطیلیا!
- اِ خوبه ... میشه اومد سوکت زد رفت ...
romangram.com | @romangram_com