#نیش_پارت_118
حنانه توان حرف زدن نداشت. درد پریود امانش را بریده بود، 6روز بود پایش را از خانه بیرون نگذاشته بود و توی خانه ی سوت و کور روزش را به شب رسانده بود دیگر نزدیک بود از اینهمه سکوت خل شود نمی دانست چه بگوید تا پیروز راضی شود.
پیروز صدای گریه اش را حس کرد و ارامتر از پیش گفت: صبح ساعت 6.30 صبح جلوی در خونتونم ... الافم کنی حالتو می گیرم، الان کجایی؟
حنانه با دلخوری گفت: شماره ی کجا رو گرفتی؟
- اوپس ... واسه من زبون درازی ام می کنه ... تنهایی یا هستن؟
- کی؟
- بالاخره تنهایی ُ خونتون خالیه و، الکی اسم نامزدم روته و، حال می کنی ... یا نه حال ... میدی!
حنانه دیگر نتوانست خشمش را مهار کند.
- بیشعور روانی دست از سرم بردار فردا هم هیچ جا باهات نمی یام الانم با دوست پسرم محمد داریم حال می کنیم ... توئه اشغال ُ می خوام چکار ... مزاحممون نشو دیوونه!
و گوشی را روی تلفن کوبید و با حرص جیغ زد و ناگهان زیر دلش تیر کشید و بی پناه و خسته باز به گریه پناه برد.
همان موقع صدای در حیاط بلند شد توی این چند روز جز ابی ِ احمق کس ِ دیگری مزاحمش نشده بود که خوشبختانه خبر داشت دیروز صبح با دوستان ول تر از خودش رفته شمال ...
روی تیشرت آبی کاربنی اش مانتویی پوشید و به حیاط رفت. چند بار پرسید: کیه؟
romangram.com | @romangram_com