#نیش_پارت_116
فرینوش با لحن شوخی گفت: وا حنانه جون فکر نمی کردم انقد شوهر ذلیل باشی!
و حنانه جز لبخند حرفی برای گفتن نداشت. توی دلش گفت”شوهر ذلیل بچه ذلیل ... ای بیچاره حنانه ...
و با بغض و نفرت به زور چند لقمه از غذایش را خورد و زود عقب کشید.
حنانه را بی هیچ حرفی برد و رساند. حتی جواب خداحافظی اش را نداد. تا پیاده شد گاز داد و رفت و در عوض توی ماشین خالی تا رسیدن به خانه شان مدام داد زد و خشمش را خالی کرد.
“ فکر کردی چی ... عاشقتم ... عاشق تو؟ ... تو که انقد تابلویی ... تو که هر کی میبینت چشماش در می یاد ...
صد سال زنی نمی گیرم که مثل تو باشه ... دختره ی بی پدرمادر ... خراب ... اخه اشغال تو کی هستی که در شان خانواده ی ماباشی ... “
جملات حنانه را به یاد اورد و با عصبانیت ادامه داد” من نمی خوام دستت به من بخوره”...گمشو آشغال ... تو کی هستی که من بخوام ترو دست بزنم ... دست خورده ی بی همه کس ... دیگه اگه بهت نگاه کردم ...؟ اگه بهت نگا کردم مرد نیستم حنا ... مرد نیستم ... ”
گفت و گفت تا خالی شد اما سرش را که روی بالشش گذاشت عطر ِ حنانه توی دماغش پیچید و دلش پر شد از هوای او ...
کسی توی قلبش ... نه قلبش نه ... جایی توی پیچ در پیچ وجودش، فریاد می زد “عاشقش شدی بیچاره “
و زیر لب زمزمه کرد “نمیذارم ... نمیذارم “
و باز توی دلش جمله اش را تکمیل کرد و گفت”نمیذارم غیر من مال ِ کس دیگه ای بشی نمیذارم! “
romangram.com | @romangram_com