#نیش_پارت_115
و حنانه جوری از زور ِ بغض لبهایش را گزید که انگار جایی نزدیک جگر ِ پیروز را گاز زده، دلش ریش شد.
ندای وجدانش نهیب زد “ این بیچاره که سر ِ جاش نشسته کاری نداره کرم از کس ِ دیگه س “
و سرش را بلند کرد و چشمهای خمار فرشید را گیر انداخت و اخم غلیظی نثارش کرد.
سر میز خودش برای حنانه برنج کشید و برای خورش هم بی انکه نظرش را بپرسد مرغ ریخت.
فرحناز گفت: وا پیروز ... شاید حنانه فسنجون دلش بخواد!
پیروز نگاهش کرد و با لحنی که فقط حنانه می دانست تهش طعنه خوابیده، گفت: یعنی انقد کج سلیقه س!
حنانه لبخندی به روی مادر ِ پیروز زد و گفت: شرمنده اما من کج سلیقه م ... دست بر قضا عاشق فسنجونم!
پیروز بیخودی لج کرده بود دلش می خواست با او کل کل کندُ حرفش را به کرسی بنشاند. از جایی پر بود. نمی دانست از کجا، اما پر بود
ناگهان با صدای بلند گفت: اگه بهت بگم یا من یا فسنجون کدوم رو انتخاب می کنی؟
حنانه جا خورد همه ی نگاهها ان دو را می پایید، چه می گفت؟ دلش می خواست بگوید “فسنجان “ اما نباید کسی را مشکوک می کرد، برای همین علی الرغم میلش گفت: خب ... ترو!
پیروز انگار که قله ای چیزی را فتح کرده، لبخند فاتحانه ای زد و گفت: پس غذاتو بخور!
و با نخوت و غرور به جمع خیره شد.
romangram.com | @romangram_com