#نیش_پارت_114
یک لحظه از ذهن پیروز گذشت “ واقعا چنین دختری با این طرز فکر می تونه بد باشه؟ ”
و بعد به خودش جواب داد: بس کن احمق ... این با همین دروغاش الان اینجاست و شده نامزدت ... مرد نیستی اگه بازم بهش نزدیک بشی!
و با حرص و خشم زیر لب غرید “ میگه به من دست نزن ... هه جانماز ابکش! ”
اما نمی شد ...
حنانه توی جمع خانواده شان خیلی قشنگ جا افتاده بود. مادرش مدام قربان صدقه اش می رفت پروانه و پیمانه که همیشه از همه چیز ایراد می گرفتند، با حنانه راه می امدند و باعث حیرت پوری شده بودند. دخترها هم که نگفته پیدا بود شیفته اش شده اند.
وقتی فرشید و بهداد امدند دیگر پیروز نتوانست مثل یکساعت قبل نسبت به حضور حنانه بی تفاوت باشد. به طرف فرشید رفت و اهسته غرید: هوش چشات لوچ شد بچه!
بدترین ایراد ِ فاصله ی سنی کمش با خواهرزاده هایش این بود که انها هیچوقت به عنوان دایی از او حساب نمی بردند.
وقتی دید حریف نگاه های فرشید نمی شود دو سه تا چشم غره ی اساسی به حنانه ی بدبخت که از همه جا بیخبر بیخ مبلش نشسته بود و ارام و خاموش به حرفهای فرینوش و بهنوش گوش می کرد، رفت؛ که حتی نفهمید دلیل این اخمها چیست.
وقت شام که شد عمدا رفت کنارش نشست و زیر گوشش گفت: بشین تکون نخور!
حنانه نگاهش کرد و گفت: کمک نکنم؟
- نخیر ... با این قیافه ی تابلوت همه رو بردی هپروت ... لطف کن بیشتر از این شرمنده م نکن!
romangram.com | @romangram_com