#نیش_پارت_113

- مگه خودت نمی خواستی برم ... حالا که می خوام برم چرا بازیت گرفته؟

- کارم تموم شه خودم بیرونت میکنم.

و انقدر عقب عقب بردش که وادارش کرد روی تخت بیفتد و بعد روی هیکلش سایه انداخت و با لحن بدي گفت: خب از کجا شروع کنیم؟!

و اتوماتیک وار به سمت لبهایش پایین امد اما حنانه دستش را روی لبش گذاشت و با ناراحتی گفت: تو دائم داری به من تهمت می زنی و خدا خودش می دونه که حرفات بی اساس ِ ...

پیروزتحت تاثیر صدای بغض الودش، بلند شد و نشست و به حرفش پوزخند صداداری زد.

حنانه هم برخاست و پایش را توی شکمش جمع کرد و ادامه داد: بعد از اونطرف هی می خوای به من نزدیک بشی هی می خوای به من ... (آه عمیقی کشید و نیشخند زد ) جالبه که صادقانه اعتراف می کنی این نامزدی سرانجامی ام نداره ... پس لطفا دیگه به من دست نزن ... چون من دلم میخواد همه ی این تجربه ها رو با کسی داشته باشم که واقعا محرمم باشه ... منم برای ازدواج بخواد ...

پیروز تلخ و تحقیر امیز گفت: دلت می خواد برای شوهرت باشی؟ دست نخورده و ترو تازه؟!

حنانه مثل خودش گفت: تو دوست نداری زنت فقط مال ِ خودت باشه!

پیروز نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: چرا خب ... از زنای دهنی بدم می اد!

و نگاه ِ تند و تیزش را به او دوخت و از کنارش برخاست موهای ژولیده اش را مرتب کرد و روی صندلی میز کامپیوترش نشست و سردو آمرانه گفت: برو بیرون!

حنانه بدون تعلل برخاست و لباسش را مرتب کرد پیروز بی انکه نگاهش کند گفت: میری تو پذیرایی می شینی آ!

حنانه از اتاق خارج شد.

romangram.com | @romangram_com