#نیش_پارت_112


حنانه گفت: نه دیگه ... اونام از راه می رسن خسته ن!

پیروز قاطعانه گفت: من خودم بهشون زنگ می زنم ... مامانم اینهمه تدارک دیده کجا می خوای بری؟

حنانه با تعجب گفت: من که بهت گفته بودم شام نمی مونم ...

پیروز از عمد گفت: من یادم نمی اد ... ( و رو به فرحناز گفت) برو مامان این بچه فیلمت کرده ...





فرحناز با خوشحالی به حنانه نگاه کرد و گفت: مادر دلواپس نباش ... مگه نمیگی بابات اینا خبر دارن تو اینجایی نهایتش برسن زنگ می زنن پیروز زود می رسونتت دیگه!

پیروز از فرصت استفاده کرد و دستش را دور شانه ی حنانه حلقه کرد و رو به مادرش، خیلی اهسته گفت: مامان این بچه میخواد منو بپیچونه ... ( و سرش را جلو برد و با شیطنت گفت ) یه بوس خواستم داره فرار می کنه بهونه ی کلید و مامانش اینا دروغه!

فرحناز با خوشحالی قهقه زد و پیروز چشمکی به قیافه ی هاج و واجش زد و گفت: سر ِ بچه هارو گرم کن من ببینم میشه یه بوس گرفت ازش!

و فرحناز انگار قند توی دلش اب می کرد و از همانجا دستور داد اسفند روی اتش بریزند.

حنانه با اکراه و دلهره با او همراه شد پیروز به قیافه ی مستاصلش خندید و گفت: دیگه منو نپیچونی ها ... بچه پررو!


romangram.com | @romangram_com