#نیش_پارت_111

جوابی نیامد دوباره پیغام فرستاد “ حنا بشمار سه اومدی تو اتاقم “

باز جوابی نیامد “ مگه من با تو شوخی دارم! ”

حنانه به جای پاسخ به پیامهایش زنگ زد و پیروز غرلند کنان زمزمه کرد “ به قران این دختره خنگه “

دگمه ی سبز را فشرد و گفت: مگه دیوونه ای واسه چی زنگ زدی؟

حنانه اهسته گفت: خودت گفتی باید در جواب اسمست زنگ بزنم ... شرمنده نمی ام!

پیروز با داد گفت: تو غلط ...

و اهسته ادامه داد: پاشو بیا اینجا روی سگی منو بالا نیار ... بازیش گرفته!

- خدافظ!

همان لحظه در ِ اتاق گشوده شد و مادرش میان چارچوب ظاهر شد و با ناراحتی گفت: پیروز ... حنانه داره می ره ... میگه شب باباش اینا از راه میرسن کلید ندارن ... نکنه تو بهش گفتی بره!

پیروز جا خورد و بی انکه جوابش را بدهد از اتاق بیرون رفت و به حنانه که روی مبل منتظر نگاهش می کرد، اشاره کرد بیاید.

حنانه با دیدن فرحناز که کنار پیروز ایستاده بود دلش قرص شد و به طرفشان رفت.

فرحناز با ناراحتی گفت: حنانه جان حالا زنگ بزن به بابا اینا بگو اونام شب بیان اینجا!

romangram.com | @romangram_com