#نیش_پارت_110
پیروز جدی و تمسخرامیز گفت: نع!
حنانه با دلخوری گفت: میرفتم پيش پسر و پارتی ... حالا چی؟!
پیروز چشم غره ای به او رفت و باز از اتاق بیرون رفت. صدای دادش بلند شد که گفت: مامان باز که بوی گند ِ فسنجون می اد!
سرو صدای خواهرها و پیروز که داشتند در مورد ِ خورش فسنجان بحث می کردند، باز حنانه را غمزده کرد.
چقدر تنها بود لااقل یک خواهر یا بردار نداشت ... آه عمیقی کشید و توی آینه ی اتاق به صورتش نگاه کرد. چشمانش کمی سرخ شده بود.
پیروز داخل شد با حرص در اتاقش را به هم کوفت موبایلش را چک کرد و بی مقدمه رو به او گفت: از فسنجون متنفرم!
در را قفل کرد ودستور داد: بیا اینجا پیشم!
و روی تخت دراز کشید. حنانه با ترس و اضطراب نگاهش کرد و تا پیروز داشت بالشش را پوش می داد در را گشود.
پیروز نیم خیز شد اما حنانه بیرون پرید
پیروز غرید: سگ ... واسه من ادای خجالتی هارو در میاری ... حالتو می گیرم!
و به موبایلش چنگ زد و برایش پیام فرستاد “ می یای اینجا یا جلوی همه صدات کنم بیای تو اتاقم! ”
romangram.com | @romangram_com