#نیش_پارت_109

روی تخت نشاند و بی انکه قصد بدی در سرش داشته باشد کنارش خوابید و سرش را روی سینه اش گذاشت. قلب حنانه داشت می ترکید.

پیروز با خنده گفت: قلب ِ یا پتک ِ آهنگری ... چه خبره ...

حنانه اهسته گفت: به خدا من خجالت می کشم از این در برم بیرون ... زشته اون بیرون چند تا دختر ِ مجرد نشسته!

پیروز سرش را بلند کرد و با تعجب طعنه زد: اِ این چیزام حالیت میشه؟

- پیروز!

پیروز لبخندی زد و همانطور که دستش را گرفت او را بررسی کرد وبالاخره چیزی برای گیر دادن پیدا کرد و گفت: این چه لباسی ِ ... مگه بلوتوثشو ندیدی تو خیابون دامن دختره رو از تنش دراوردن ...

حنانه شرمزده گفت: زیرش ساپورت پوشیدم!

پیروز نشست و گفت: خنگی به خدا ... پاشو بشین!

درِ اتاق را گشود و پرسید: بابات اینا اومدن یا نه؟

حنانه به دروغ گفت: اره امشب می رسن!

- این چند روز تنهایی چه کارا می کردی؟

لحن مشکوک ِ پیروز سبب شد تا حنانه بگوید: فک کن بگم عصرا با مامانم بودم، روزا خواب شبا بیدار و تا صبح فیلم می دیدم تو باور می کنی!

romangram.com | @romangram_com