#نیش_پارت_108
حنانه لبش را گزید و حواس پرتِ پیروز را تا ناکجا اباد برد اما غرید: کی بود
- اسمش ابی ِ از بچگی با هم دوست بودیم. . (نگاهی به پیروز کرد و محکمتر گفت) بچگی ها، یعنی وقتی من 7 ساله م بود حالام به خیالش همون موقع هاست هی می پیچه به پرو پام ... خواستگاریمم اومده اما بابام ردش کرده؟
- چرا ردش کرده!
- الافه ... بیکاره ... همه می دونن!
پیروز لبخندی زد و با لحنی که شوخی و جدی اش معلوم نبود گفت: اونوقت الان بزرگ شدی؟
حنانه لب ورچید و گفت: من نمی دونم چی از من دیدی که هی بهم میگی خراب و تهمت می زنی ... اما من هیچ پرونده ای ندارم که تو زدی زیر بغلت ... بعدشم می خوام برم!
پیروز بی منطق گفت: پاکترین دختر عالمم که باشی من واسه ازدواج نمی خوامت ...
حنانه بغض کرد.
- خب نخواه ... مگه زورت کردم منو بخوای ... می خوام برم!
پیروز برخاست در را قفل کرد و کلیدش را برداشت و به چشمان گرد و ترسیده ی حنانه خندید و گفت: حالا که محرمی و منم که نامزدتم ... تا بعدش خیلی مونده ...
و او را که تته پته کنان مدام تکرار می کرد “زشته بذار برم “
romangram.com | @romangram_com