#نیش_پارت_107
حنانه نفس عمیقی کشید و از انجا که در باز بود ارام گرفت و اهسته گفت: من هیچ وقت سر خود پا نمی شدم بیام اینجا!
پیروز هم اهسته گفت: زنگ که می تونستی بزنی!
حنانه اخم کرد و قهرامیز سرش را به سمت دیگری چرخاند و گفت: نمی خواستم باهات حرف بزنم ... زوره؟
پیروز حرصی شد، برخاست و در را بست.
- چی؟! ... تو نمی خواستی با من حرف بزنی ...؟ فکر کردی من از خدامه با تو حرف بزنم ... با توئه خراب!
حنانه باز به گریه افتاد. پیروز نیش زد: چیه بهت گفتن گریه می کنی خوشگل میشی داری واسه م دلبری می کنی؟!
حنانه گله آمیز تاکید کرد: من خراب نیستم!
پیروز طعنه زد: اِ ... من از دهن خودت شنیدم خرابی!
حنانه سرش را روی میز گذاشت و مثل بچه ها به گریه افتاد. آنقدر بامزه وسوزناک هق هق می کرد که پیروز چند لحظه با لبخند به صدای گریه اش گوش کرد. این دخترِ 24 ساله مثل دختر بچه ها شیرین و با نمک گریه می کرد.
عاقبت با دلسوزی گفت: پاشو دیوونه ... این لوس بازیا چیه؟
حنانه برخاست و اشکهایش را با استینش پاک کرد و گفت: می خوام برم!
پیروز هلش داد روی صندلی و گفت: بشین بینم ... واسه من چه نازی ام می کنه ... فکر کردی کی هستی تو ... فکر کردی من کی ام؟ (بعد با خشونت روی صورتش دولا شد و گفت) پسره کی بود تو کوچه خفتت کرده بود
romangram.com | @romangram_com