#نیش_پارت_106


تا پیروز پشتش را به او کرد، حنانه اشکش را پاک کرد و گفت: باشه الان میرم می گم بابام زنگ زده باید برگردم خونه ... ببخشید!

و برگشت تا بیرون برود. پیروزخیز برداشت سمتش، دستش را گرفت و تشر زد: می گیرم می زنمتا، کیفت اونوره موبایلت اونجاست بعد می خوای بگی بابا بهت زنگ زده، ... مسخره ی خنگ!

حنانه نگاهش کرد و با چشمان اشکی ِ مظلومش چند بار پلک زد تا اشکهایش را پس بزند.

- خب چکار کنم ... بگو من همون کارو می کنم!

پیروز از حالت نگاهش کلافه شد. و با لحن طعنه امیزی گفت: نخیر شما جایی نمیرین ... چون می خوام ببینم یه دختر خراب چه کار می تونه با یه پسر داشته باشه!

حنانه وحشتزده به او و چشمان خصمانه اش زل زد و ناگهان اشکهایش جاری شد و ارام و با تضرع زمزمه کرد:

- تروخدا پیروز منو اذیت نکن ... باشه می رم، میرم اصلا ... اذیت نکن!

پیروز جا خورد. مچ دستش را که محکم گرفته بود کشید و او را بی اختیار به اغوشش کشید اما با لحن تندی گفت: هیش چته دیوونه!

و حنانه مثل جوجه توی اغوشش از ترس می لرزید و لرزشش به قلب پیروز سرایت می کرد. ارام نجوا کرد: میگم گریه نکن دیوونه یکی می یاد تو بد ِ ... کاریت ندارم. ساکت شو!

حنانه پشت میز کامپیوتر نشسته بود. پیروز از اتاق رفت بیرون و به جای آب، با بساط اجیل و شیرینی داخل شد اما در را نبست.

خودش نشست روی تخت و به حنانه که همچنان فین فین می کرد چشم غره رفت: خبه توام ... اِ!


romangram.com | @romangram_com