#نیش_پارت_105
پیروز لبخندی زد و خیلی بامزه گفت: نامزدمو بدین برم ...
شلیک خنده ی جمع بلند شد و بهنوش با ضرب ِ فرینوش روی میز، قِر داد و حنانه را که از خجالت سرخ شده بود بلند کردند و پیروز دستش را گرفت و به شوخی گفت: تو دیگه ترو خدا با اینا جمع نشو. .( و رو به جمع اخمی مصنوعی کرد و گفت) یه نفرم ساکت و خجالتیه اینا نمی ذارن!
هر دو داخل اتاق شدند و حنانه شرمزده دستش را بیرون کشید. پیروز به لاک ِ جدی اش رفت و پرسید: تو اینجا چه غلطی میکنی؟
حنانه بغضش را قورت داد و گفت: خودتون گفتید بیام!
- من؟!
حنانه با خودش گفت” می دونستم اینجوری می کنه “
- شما گفتید دیگه پس فکر کردین من سر خود اومدم!
پیروز با تمسخر گفت: من الان دو روزه به تو زنگ زدم اصلا؟!
حنانه با دلخوری گفت: برم کیفمو بیارم که اس دادین بیا اینجا ... (بعد توضیح داد) مادرتون گفتن شام بیا من به شما اس دادم که بیام یا نه شمام نوشتید بیا ... برم کیفمو ...
پیروز با انگشت؛ شقیقه اش را فشرد و گفت: باید بهم زنگ می زدی ابله ... من گوشیمو جا گذاشته بودم!
اشک چشمان حنانه را تر کرد. معصومانه گفت: من که نمی دونستم!
- برو بابا ... ”من که نمی دونستم “
romangram.com | @romangram_com