#نیش_پارت_104


فرحناز و پوری با چشمک و اشاره به هم گفتند “پیروز چش شده “

تقریبا نیم ساعتی گذشت. صدای خنده و هیاهوی دخترها بالا رفته بود داشتند در مورد عروسی بحث می کردند.

حنانه در سکوت به حرفها و نقشه هایشان گوش می کرد و توی دلش به خوش خیالیهای انان می خندید و از اینکه مثل انها هیچوقت خوشحال و سرحال نبود، حسودی اش شده بود. چه جمع خوب و با محبتی ... انقدر غرق بگو بخند انها شده بود که متوجه پیروز نشد دوباره نیشش باز شده بود و می خندید.

- چه خبره؟

خطاب به فرینوش که بزرگترین نوه بود و فقط شش ماه ازازدواجش می گذشت؛ گفت: چی میگی تو فری ... باز شروع کردی به توطئه!

- وا دایی داریم در مورد عروسی شما حرف می زنیم ...

پیروز نگاهی به حنانه انداخت که سر به زیر با فنجان چایش سرگرم بود.

- حالا میشه من یه خواهش ازتون بکنم!

لحن جدی پیروز باعث شد تا حنانه با نگرانی به او بنگرد. ترس اینکه جلوی بقیه ابرویش را ببرد، بغض رابه گلویش نشاند.

- میشه خانما؟!

فرینوش گفت: بله بفرمایید!


romangram.com | @romangram_com