#نیش_پارت_103
پوری با خنده گفت: سلام به روی ماهت ... ماشین کیو می گی جلوی درِ
پیروز سعی کرد خونسردیش را حفظ کند زیر نگاه کنجکاو بقیه داشت اب میشد اما ذوق دیدن حنانه هنوز پا برجا بود.
- ماشین ِ فرینوش خانم ... پاشو سوییچشو بده برم جاشو عوض کنم!
در استانه ی اشپزخانه ایستاد و رو به مادرو خواهرهایش گفت: سلام عیلکم ... چیه چرا اینجوری منو نگاه می کنید؟
فرحناز ذوق زده گفت: خوبی مادر؟
- بله ...
پروانه حرفش را قطع کرد و اهسته گفت: دیگه الان بهترم شد ...
و با چشم و ابرو به حنانه اشاره کرد. فرینوش سوییچ را اورد.
پیروز برای عوض کردن جای ماشین بیرون رفت و توانست نفسی تازه کند. توی دلش گفت”چقدر خوشگل شده ... اما اینجا چکار می کنه؟ ”
از این فکر کمی عصبی شد. حنانه بی اجازه راه افتاده بود امده بود اینجا ... این فکر خوشی اش را ضایع کرد و باعث شد تا جدا خودش را جمع و جور کند.
“دختره ی سبک ... یکاره راه افتاده اومده اینجا که چی؟ ... بله دیگه پاشده اومده ولگردی ... باید دمشو بچینم ... ”
داخل شد و به قدری عبوس و اخمالود شد که حنانه دلش لرزید. او بیشتر به تغییر رفتار ِ پیروز عادت داشت و حس کرد یک جای کار می لنگد. اینبار برخلاف پیش؛ محلی به جمع نداد و بعد از دستشویی به اتاقش رفت.
romangram.com | @romangram_com