#نیش_پارت_102
پروانه نیم نگاهی به سوی پیمانه انداخت و کنایه امیز گفت: خب شاید به خاطر اینه که پسرتو خیلی بیشتر دوست داری!
فرحناز خودش را جمع و جور کرد و با مهربانی گفت: عروس هر چقدرم خوب باشه جای دختر ِ ادم رو نمی گیره ... خوبه خودت پسر داری می دونی من چی می گم!
پیمانه بحث را غائله داد و گفت: من که هر وقت به هنگامه فکر می کنم حالم بد میشه ... کاش لااقل بهداد یکیو می پسندید که از خوشم می اومد.
پوری همانطور خیره به حنانه زمزمه کرد: اما خداییش حنانه خیلی خوشگله ... خوش تیپم هست ... از آنا که سرتره!
اینبار پروانه هم تایید کرد و گفت: وای فکر کنید پیروز با آنا عروسی می کرد ... اونکه اصلا قابل تحمل نیست!
فرحناز گفت: بدِ ما اینجا وایسادیم بریم پیش ِ بچه ها ...
پوری گفت: برید بشینید من چایی ...
همان موقع در باز شد و پیروز داخل شد. بوی معطر گلهایی که حنانه اورده بود قبل از هر چیز به مشامش خورد و کمی باعث حیرتش شد. از انجا فقط قسمتی از اشپزخانه پیدا بود مثل همیشه که وارد می شد با غرولند گفت: صدبار من به شماها گفتم ماشینتون رو جلو در ِ پارکینگ پارک نکنید.
صدای پیروز قلب حنانه را به تکاپو واداشت. صورتش سرخ شد و بی اختیار برخاست و نگاه شوک زده ی پیروز به او افتاد و چون ده جفت چشم خندان و شیطنت امیز را دید که او را نگاه می کنند زود بر خودش مسلط شد و خیلی عادی گفت: اِ حنا خانم، شمام که اینجایی؟!
حنانه اهسته سلام کرد. قلب پیروز مثل یک کیسه ی پر پول یکهو پاره شد و جیرینگ ... سکه ها از داخلش سرازیر شد و قلبش خالی شد.
بی اختیار خنده اش گرفت و رو به خواهرها و خواهرزاده هایش گفت: آقا علیک سلام!
romangram.com | @romangram_com