#نیش_پارت_101

پوری نوشت”بیا سعی کن ساعت 6 اینجا باشی “

تا نیم ساعت دیگر خانه غلغله شد و خواهرها و دخترهایشان امدند و با فهمیدن اینکه حنانه قرار است بیاید توی خانه ولوله افتاد.

حنانه با کت و دامن شیکی که پیش از عید ازخیابان گاندی خریده بود و به شکوفه گفته بود “پیروز برام بعنوان عیدی خریده” عازم خانه ی مادرشوهرش بود.

به خاطر فرم لباسش و مسیر طولانی آژانس گرفت و خوشبختانه موقع خروج از خانه ابی را ندید که این چند روزه مثل سایه همه جا دنبالش بود.

کت و دامنش ترکیبی از دورنگ مشکی و بنفش بود. کت ِ بنفش خوش دوختی که تا زیر باسن بلندی اش بود و کمرش مشکی و از جنس پارچه ی دامنش بود. دامنش هم بلند و ترکهایی بنفش رنگ پایینش می خورد، ساپورت ضخیمی هم پایش کرد و با کیف و کفش جیرش که ترکیب همان دو رنگ بود، تیپش را کامل کرد.

ارایش محو بنفشی هم کرد که حسابی به صورتش می امد اما می شد زیر رنگ و لعاب صورتش، اضطراب و دلشوره اش را حس کرد.

این دومین بار بود که به خانه ی مادرشوهرش می رفت و اینبار عنوان عروس خانواده ی سلطانی را یدک می کشید. عنوانی که می دانست ماندنی نیست.

قبل از امدن از پدرش که همراه شکوفه و خانواده اش عازم مشهد بودند اجازه گرفت و وقتی فهمید انها بی خبر راهی سفر شدند کلی اشک ریخت. دیروز ظهرهم مادرش به شمال برگشته بود. دلش از اینهمه تنهایی و بی مهری گرفت و باید تمام تعطیلات را تنها سپری می کرد.

پدرش به خیال خودش او را به پیروز سپرده بود و حالا با همه ی دلشوره اش از اینکه داشت بیرون می رفت و حداقل امشب را تنها نمی ماند کمی هیجان داشت و از یاد رفتارهای پدرش و تنهایی اش غافل شده بود.

یک ربعی می شد که حنانه در حلقه ی خانواده ی سلطانی نشسته بود. از اینهمه توجه و عطوفت دلش گرم شد و دلشوره اش پایان گرفت. حالا هم کنار فرینوش و مهرنوش دختران پروانه، بهنوش دختر پیمانه و نسیم و نسترن دختران پوری، داشت در مورد اینکه دانشگاهش را به دلایلی شخصی رها کرده، حرف می زد.

خبری از پیروز نبود و این خوشحالترش می کرد. حتی سراغش را هم نگرفت. پوری برایشان چای و میوه و اجیل گذاشت و دوباره دخترها را با زن داییشان که از قرار خیلی مورد توجه قرار گرفته بود، تنها گذاشت.

فرحناز آه بلندی کشید و با خوشحالی از اشپزخانه به جمع نوه ها و عروسش نگاه کرد و گفت: نمی دونم چرا انقد مهر این دختر به دلم افتاده، احساس می کنم خیلی دوسش دارم!

romangram.com | @romangram_com