#نیاز_پارت_473

-هوم چيه ؟ اگه سير شدي بريم بالا اتاقم رو نشونت بدم ...
-سير شدم، اما دوست دارم اينجا پيش بقيه باشم ... فقط اگه لطف كني برنامه برگشت من رو ترتيب بدي يك دنيا ممنون ميشم ازت ...
كلافه نگاهش رو برداشت ...
-شيما ... مرسي خوشمزه بود ...
-نوش جونت پسرم ...
-نياز جان دخترم جه عجله اي داري براي اينكه بري ... اينقدر پيش ما بهت بد ميگذره ؟
كاوه بود كه اينسوال رو ازم ميپرسيد ...
-نه كاوه خان ... اين چه حرفيه ... من خيلي هم خوشحالم كه شما من رو تو جمع خوبتون راه داديد ... فقط اينكه هميشه هر اومدني يه رفتني هم داره. ديگه ... من هم همونطور كه گفتم ... زودتر برگردم بهتره ... هرچند كه از ديدنتون سير نميشم ...
كيان از جاش بلند شد و گفت ...
- حالا نياز بعدا با هم در موردش صحبت ميكنيم ...
سرم رو به طرفش برگردوندم ...
-آخه من ...
-نياز ...
-كيان جان من ...
-نياز ... ميشه ادامه ندي ؟
مامان بزرگ سريع و بدون معطلي پريد وسط و گفت ...
-حالا يه روز هم پيش من بيايد بعد كيان ميبردت ... دنبالت كه نكردن ...
لبخندي زدم و گفتم ...
-شما واقعا لطف داريد اما باور كنيد اگه ميشد ميموندم ... اينجوري هم اگه هر كدوم از دوستهاي كيان جان بخوان بيان اينجا مثل من چند روز بمون كه ديگه شما ارامشي براتون نميمونه!
شيما خنديد و گفت ...
-نياز اينقدر تعارفي نباش ... بذار ما هم باهات راحت باشيم ... كيان هم هميشه كه دوستهاش رو نمياره پيش ما ... اينبار شما استثنا بوديد ...
جوابي نداشتم جز يك لبخند ...
-نظر لطفتونه ...
-من ميرم لباسم رو عوض كنم ...

@romangram_com