#نیاز_پارت_472

اما انگار اطرافيان پذيرفته بودند ...
روي صندلي اي كه كيان برام عقب كشيده بود نشستم و كيان هم مثل بچه ها كنارم نشست ...
از غذا براي من هم كشيد ... يك مدل غذاي اروپايي بود ... خوشم اومد ...
ما بين غذا حرف خاصي گفته نشد ...
فقط سنگينيه نگاه مامان بزرگ رو روي خودم حس ميكردم ...
چقدر با دقت من رو زير نگاهش اسكن ميكرد ...
غذام رو با هر بد بختي اي بود تموم كردم و سعي كردم خودم رو بسيار مسلط رو حركاتم نشون بدم ... تنها چيزي كه ازارم ميداد رفتار صميمانه كيان بود ...
غذا كه تموم شد ... همگي سر ميز نشسته بوديم، كه مامان بزرگ گفت ...
-كيان ... سمينار فردا رو كه رفتي بيا پيشم تا برگه ها رو بدم ميخواي بري پاريس باهات باشه كه بديشون دسته مهندس ...
از حرفهاشون سر در نمياوردم ... اما باز بي سر و صدا گوش ميدادم ...
-باشه ... اگر هم نرسيدم ... بهم ميلشون كن ... چون من سمينارم كه تموم شد بايد تا دوساعت بعدش پاريس باشم ...
كيان مدام زير چشمي بهم نگاه ميكرد ... من براي لحظه اي فكرم به اين موضوع مشغول شد كه پس من كي بر ميگردم المان، ؟! ...
كاوه و شيما خيلي ساكت بودند ... دلم يه جورايي براشون ميسوخت ... رو به شيما كردم ...
-شيما جون ... دستپختت عالي بود عزيزم ... مرسي ...
-نوش جونت گلم ... خوشت اومد ؟ دوست داشتي ؟
-مرسي عزيزم ... خيلي خوشمزه بود ...
كيان دستش روروي ميز گذاشت و زير چونش تكيه داد و خيره شد به من ...
مامان بزرگ. از نگاه كيان خندش گرفت ... بنده خدا حق هم داشت ... آخه كيان خيلي جالب به من و شيما خيره شده بود ...
-كيان ... پاك خودت رو داغون كردي ...
با اين حرف مامانبزرگ من اول به كيان بعد به مامان بزرگ نگاه كردم،
-منظورم به اين نگاه هاشه ... نياز جان ... چه لذتي داره وقتي اين صحنه ها رو ميبينم ...
زير نگاه كيان كه همچنان من رو نگاه ميكرد معذب بودم ... براي همين اخم ريزي كردم و گفتم ...
-هوم؟
لبخند با نمكي ميزنه و ميگه ...

@romangram_com