#نیاز_پارت_471
نگاه پر معنايي به كيان ميندازه ...
-حالا ميبرمش چند تا جا ميگردونمش ... تازه چند روزه كه اومده ...
-چي بگم والله ... خودتون بهتر ميدونيد ...
شيما از اشپزخونه اومد بيرون و خيلي خوش رو و خندان گفت ...
-خب غذا امادست ... بفرماييد ...
با لبخند از نگاه و دعوت شيما استقبال كردم اما صبر كردم تا اول مامان بزرگ بلند شه ... ولي انگار كيان خيلي گرسنه بود چون از جاش كه بلند شد ... رو به من كرد و گفت
-دِ پاشو ديگه ...
از فرم صحبتش كه اينقدر صميمانه و گرم بود چندان راضي نبودم ... اخه واقعا رابطمون اونقدر نزديك نبود ...
پام رو از روي پام برداشتم و گفتم ...
-مرسي اول فروغ جان ...
-پاشو نياز جان ... من هم ميام ...
-خيلي ممنون ... شما هم بفرماييد ...
مامان بزرگ خيلي متين نگاه ميكرد ... و رفتارش ارام و سنجيده به نظر ميرسيد ...
كيان تو يك حركت دستم رو گرفت و من رو به ايستادن وادار كرد ...
به ناچار از كشيده شدنه دستم ايستادم ...
-كيان ... چشم گفتم كه الان ميام ... شما به مامان بزرگتون ...
نگذاشت حرفم تموم بشه ...
-بيا ديگه مامان هم مياد ...
قدم هام رو به سمت اشپزخونه برداشتم كه ديدم دست كيان دور كمرم حلقه شده ... از اين كارش كمي ناراحت شدم اما بيشتر قالب تهي كردم ... با فشار كمي من رو نگه داشت و و كنار مبل روبروي مامان بزرگ ايستاديم ...
-مامان پاشو ... نياز غريبي ميكنه ...
مامان بزرگ با تحسين به كيان نگاه ميكرد و من بيش از حد معذب ...
حركت كردم به سمت اشپزخونه و همزمان دستم رو كنار پهلوم و روي انگشتش گذاشتم تا زود تر دستش رو از كمرم جدا كنم ... اما دستم رو با همون دست گرفت و گفت ...
-بيا نياز ... بيا بشين پيش من ...
واي اين رفتارش ... اين پر رويي ها براي من غير قابل هضم بود ...
@romangram_com