#نیاز_پارت_470

-سلام ...
لبخند مهربوني زد و گفت
-سلام خانوم ... خوشبختم از اشناييتون ...
نه خيلي گرم سلام كرد و نه خيلي سرد ...
لبخندي زدم،
-نياز هستم ... همچنين ...
-من هم فروغ، مامانبزرگ كيان هستم ... كيان تعريفتون رو زياد ميكنه ...
لبخندم رو نگهداشتم ...
-نظر لطفشونه ...
بعد از احوالپرسي و خوشامدگويي رفتيم تو سالن و رو مبل نشستيم ...
كنار مبل سه نفره اي نشستم و مامانبزرگ هم روبروم روي يك مبل تك نفره نشست ... كيان هم اومد و كنارم روي مبل نشست ...
شيما وكاوه هم تو اشپزخونه بودند ...
-خب ماماني بگو ببينم همه چي خوبه؟
خنديد و گفت
-مثلا اگه خراب باشه ميتوني درستشون كني ؟
بلند خنديد و گفت
-نه بابا ً،من غلط بكنم ... من و اين كارها ... درست كردن و جور كردن هميشه كار شما بوده و. هست ...
-پدر سوخته تو خراب ميكني من درست كنم ...
از حرفهاشون سر در نمياوردم ... چون خيلي پر طعنه حرف ميزدند ...
دستي تو موهام كشيدم كه مخاطب مامان بزرگ قرارگرفتم ...
-نياز جان ... اينجا خوش ميگذره؟
-بله مرسي ... ممنونم ...
-كيان كجاها گردوندتت ...
-اوم ... هيچ جا ... خب حقيقتا زماني براي اينكار نبوده ... من بيشتر سفر كاري اومدم تا تفريحي ...

@romangram_com