#نیاز_پارت_469

قلبم شدت ضربانش بالا رفته بود، خودم از اين همه تپش دلهره گرفته بودم ...
كيان تند از جاش بلند شد و از رو پشتيه مبل پريد و براي باز كردنه در از كنارم رد شد ...
اما كاش فقط رد ميشد ...
قبل از رد شدن ... كنار لبم، روي گونه ام، رو ب*و*سيد ...
خيلي كوتاه اما پر احساس ...
باز احساسم، وجودم دگرگون شد ... اخه اين بشر به چه حقي با احساسم بازي ميكرد ...
اهسته برگشت طرفم و كنار گوشم زمزمه كرد ...
-هوام رو داشته باشيا ...
واي واي واي ... دوستش داشتم ... اما ترس و منطقم دوري رو ترجيح ميداد ...
بدون رضايت اخمي كردم و دستم رو جاي داغيه صورتم گذاشتم ...
در باز شد،
يك خانوم فرسوده ... موهاي عسليه كوتاه ... نسبتا لاغر و قد متوسط ... اما بسيار خوش تيپ و معلوم بود كه اروپا تاثير بسزايي تو ظاهرش داشته ...
يك چيزي تو ذهنم ميگفت اين خانوم مادر كاوه هست و مادر بزرگ كيان ...
با لبخد كمي جلوتر رفتم ... ديدم كيان مثل يك پسر بچه هفت يا هشت ساله تو ب*غ*لش داره لذت ميبره ...
زن هم اون رو سفت تو آغوشش ميفشرد ...
ديگه يقين حاصل كرده بودم اين خانوم مامانبزرگه كيان هست ...
-مامان جوونتر شدي ... چي كار ميكني به شيما هم بگو ...
مامان بزرگ ميخنديد و با احساس و مهربونيه خاصي به كيان نگاه ميكرد ...
-برو پدر سوخته حالا كارت به جايي كشيده كه به من متلك ميندازي ؟!
-مامان به جونه خودم خيلي سر حالي ...
-ناسلامتي اومدم نوه بيمعرفتم رو ببينم ... حالا ديگه من بايد بهت سر بزنم ؟
كيان باز در اغوش كشيدش و گفت
-اخ كه تو ناز كن و من هم نازت رو بكشم ... گفتم كه دارم به ارزوت ميرسونمت ...
مامان بزرگ از تو اغوشش اومد بيرون و با يك روب*و*سي ساده با شيما اومد سمت من ... به احترامش قدمهام رو كمي تندتر كردم و به سمتش رفتم ...

@romangram_com