#نیاز_پارت_468

-چرا فكر كردي كه من ماله توام ...
-چون همين الان به خواست خودت پيشمي ...
با حرفهاش كمي عصبي ميشدم ...
-ولم كن كيان الان يكي مياد ...
موهام رو ناز ميكرد و من روهمؤنطور سفت در گرفته بود ... همش دلهره داشتم كه مبادا كسي بياد ...
-اصلا دلم ميخواد بيان ً ...
به زورهم بود خودم رو كشيدم كنار ... برگشتم و انگشت اشارم رو طرفش گرفتم ... خواستم بهش تذكر بدم كه ديدم شيما ليوان به دست اومد تو اشپزخونه ... صد در صد تو اون موقعيت و جايگاه مهمون بودنم بايد سكوت ميكردم ... منصرف شدم ... با لبخند سلام كوتاهي به شيما كردم و با يه ببخشيد از اشپزخونه بعدش هم از سالن خا رج شدم و رفتم بالا تو اتاقم ...
بلوزم هم بوي خوب تن كيان رو گرفته بود ... خنك و تلخ ...
كمي پشت در ايستادم ... دستم رو با ترس روي قلبم گذاشتم ...
درست حس ميكردم ؟ باز ميتپيد و هنوز هم مثل قبل تند ميزنه ...
هنوز شنيدن صداش قلبم رو تو سينه ام فشار ميده ... هنوز لمس دستش و احساس گرميه نفسهاش من رو از خود، بيخود ميكنه ... اين چه حس و حاله دوست داشتني و غريبيه ... اما نكنه باز ركب بخورم ...
نكنه باز قصد و هدفش شوم باشه ...
چشمهام روبستم و از كلافگي دستم رو روي پيشونيم گذاشتم ...
سر انجام لباسم رو با يك ژاكت سبز تيره كه پشتش حرير بود عوض كردم و. ارايشم رو فقط كمي تمديد كردم ... از در با كمي دلهره رفتم بيرون و وارد سالن شدم ...
كيان رو ديدم كه داره تلويزيون نگاه ميكنه ...
خواستم برم تو اشپزخونه كه. ديدم برگشته و نگام ميكنه ً
تو مسيرم مجبور بودم در مقابل اون نگاه خيره نگاهش كنم ...
-هوم؟
لبخندي زد و گفت ...
-اي جونم با اين هومت ...
صداش كمي بلند بود و من تمام ترسم از با خبر شدن و اشكارا شدن حرفها و احساس كيان تو خونه، و كنار پدر و مادرش، وحتي خودم ... بود ...
اهسته گفتم،
-تو خلي ... روانت پاك داغون شده رفته پي كارش ...
... خواستم رد بشم تا بيشتر از اين لبخند هاي نازش رو نبينم كه يهو صداي زنگ در اومد ...

@romangram_com