#نیاز_پارت_474

بي اهميت به كيان نگاه كردم و از كاري كه به سرم اورده بود بد جوري شاكي بودم ...
اخه بهم قول داده بود من رو بر ميگردونه ...
نه اينكه بهم خوش نگذره ... اتفاقا خيلي هم خوب بود ... اما وجودم رو اونجا اضافه ميدونستم ...
بعد از رفتن كيان از جام بلند شدم و بشقابم رو بلند كردم و بردم گذاشتم تو ظرفشويي ...
-نياز جان دست نزن همه رو ميذارم تو ظرفشويي ...
نگاهي كردم و گفتم ...
-خب بذاريد كمكتون كنم ...
-نه گلم ... همش رو خودم انجام ميدم ... تو برو استراحت كن ...
-شما كار كرديد خسته شديد من استراحت كنم ؟ نه ميخوام كمكتون كنم ...
خلاصه با هر بدبختي اي بود تو جمع كردن ظرفها و ميز به شيما كمك كردم ... مامان بزرگ و كاوه هم هنوز سر جاهاشون نشسته بودند و من رو نگاه ميكردند ...
- نياز دخترم ... دستت درد نكنه ...
ليوان رو برداشتم و گفتم ...
-خواهش ميكنم ... دست شيما جون درد نكنه با اين دست پخت خوشمزش ...
-اون كه اره ... شيما هميشه دست پختش حرف نداشته ...
-بر عكسه من ... من اصلا غذاهاي اروپايي رو بلد نيستم ...
-تعريفت رو زياد شنيديم كه ...
خنديدم و گفتم ...
-ازكي ... هر كي گفته خيلي نسبت به من لطف داشته ... در واقع من اصلا دست پخت خوبي ندارم ...
-هر چي هست كه كيان خيلي راضيه ...
حرفهاش كمي بودار به نظر ميرسيد ...
لبخندي زدم و به ادامه كارم رسيدم ...
-من و تو نياز جان ... تو يه مورد تفاهم داريم ... اون هم تنها زندگي كردنمونه ...
باز خنديدم و گفتم ...
-بله من تقريبا هشت يا نه سالي ميشه كه تنهام ...

@romangram_com