#نیاز_پارت_466

حس جالبي بود ... اخرين باري كه اين حس رو تجربه كردم سنِ هجده يا نوزده سالگيم بود ... روزي كه من با دايي دوتامون تو تهران بستني به دست تو خيابون جمهوري قدم ميزديم و دايي دنبال خريد هاي اوليه من براي م*س*تقل شدنم بود ... يادش به خير ...
دنبالش رفتم ... احساس كردم انگار ميدونه دقيق كجا داره ميره ... رفتيم قسمت بازي ها ي كودكان و رو يكي از نيمكت ها به درخواستش نشستيم ...
تعجب كردم ... اين همه جا براي بزرگسالها بود با اين سن و سال من رو اورد اين قسمت ... كمي از رفتارش گيج شدم ...
-نظرت چيه؟
تو همين فكر ها بودم كه به خودم اومدم و پاسخگو شدم ...
-خيلي خوشمزه ... درست همونجور كه تبليغش رو ميكردين ...
لبخند تلخي زد و به يك تور بسكتبال كه اوج بلنديش دو متر هم نميشد خيره شده بود ... فضا نشون ميداد كه باز سازي شده ... چون بازي ها خيلي مبتدي و جامع بودند ...
-يادمه كيان وقتي كه خيلي كوچيك بود ... تا دلش ميشكست مياورديمش همين رستوران و با يه دونه از همينها كه دستته از دلش در مياورديم ... خب بچه بود، خوب جواب ميداد ...
يه چيزهايي يادم اومد كه قبلا برام تعريف كرده بود ... اما ميگفت مامان بزرگش مياوردش ...
-چند وقت بعدش كه بزرگتر شد كنارش غذا هم ميخريديم ... انگار يك دنيا رو تو دستهاي كوچولوش گذاشته بودي ... خوشحال ميشد ... تو چشمهاش شيطنت و بچگي برق ميزد ... بزرگتر شد ذوقش كمتر شد ... مياورديمش اما اون جوابي رو كه تو بچگي ميداد ديگه ازش نميگرفتيم ... مدت زمانه قهر هاش بالا تر ميرفت،
-چرا قهر ميكرد ؟ بچگي خيلي ناسازگار بود ؟
-نه بابا ... پسر خيلي انعطاف پذيري بود و هست ... از بچگي همينطور بود الان هم همونه. ...
-پس مشكل كجا بود ؟
-مشكل از ما بود ... نميدونم شايد اگر مراقب تر عمل ميكردم اينجوري نميشد ... اين مشكلات پا نميداد ...
-چه مشكلاتي؟
-دور شدن كيان از من و شيما ... تقصير ما بود ... الان ميفهمم كه در حقش كوتاهي كرديم ... كيان ميتونست مثل خيلي از هم سن هاش هر سني رو با بازيها و افكار مناسب با محيطش بگذرونه ... اما نشد ... توقعمون از درك خيلي از مسائل ازش بالا بود ... نميدونم بعضي وقتها وقتي دنبال علت كارهامون ميگردم ميگم خب ما هم گ*ن*ا*هي نداشتيم ... من سن و سالم كم بود ... شيما هم همينطور ... سر دو تا مون باد داشت ... اينقدري كه دوران بارداريه شيما ... هر روز چوب خط ميزديم تا ببينيم كي اين نه ماه. تموم ميشه ... تا باز به تفريحامون برسيم ...
-اهله گشت و گذار بوديد ...
-بد فرم ... آخر هر هفته ... كارمون اين بود كه كيان رو به هر بهونه پيش مامان بزاريم و بريم تو اكيپ دوستامون كه همه يا مجرد بودن يا بدونه بچه ... هفته رو كار ميكرديم اخر هفته خوشگذروني ... هفته ها ميگذشت و كيان بزرگ و بزرگترميشد ... من و شيما هم خوشحال بوديم كه هر جا ميريم هركسي ما رو ميبينه ميگه. بهتون نمياد يه پسر با اين سن و سال داشته باشين ... همش دنباله موقعيت بوديم تا از سرمون بازش كنيم ... مامان تنها بود و ما هم بهترين بهونمون بود تا كيان رو بذاريم پيشش ... مامان هم كه نوش بود ديگه، نه نميگفت ... روزها ميگذشت و كيان از ما دور تر و دور تر ميشد ... من وقتي فهميدم كيان بزرگ شده كه من رو امينش نميدونست به جاي اينكه پيش باباش كه من باشم حرف بزنه ميرفت پيش مامانم ً ... مامانم هم از رفتارمون ناراضي بود اما خب خودش هم از شدت تنهايي با كيان حال ميكرد ... چند سالي گذشت ديدم كيان ديگه خونه هم دوست نداره بياد و به مامانم گفته بود كه با بابا اينها صحبت كن تا اجازه بدن من تو اين شهر مدرسه برم ... مسافت زياد نبود ... پنج دقيقه فاصله بود ... فرستاديمش ... با شيما نهايت علاقه رو به كيان داشتيم اما سرمون گرم روابط دوستي و مسافرت و كاربود ... فكر ميكرديم براي آينده اش داريم خودمون رو اماده ميكنيم و ميبنديم ... اما اشتباه محض بود ... كيان ما رو ميخواست ...
اينها رو مقدمه چيني كردم تا بگم كيان پيش مامانم بزرگ شد. هر وقت ميخواست يك قدم براي نزديك شدن به ما برداره من و. شيما به هر طريقي پسش ميزديم ... حالا نه جوري كه به وضوح ديده بشه ... نه. براش دليل و منطق مياورديم ... مثلا ميگفت بريم سينما شيما ميگفت اره عزيزم ميريم ... ولي بذار هفته ديگه ... اين هفته ديگه ها تو سال زياد بود ... خودمون با دست خودمون مهرمون رو تو دلش كم كرديم ... حال. بعد از سي سال تازه يادمون افتاده ما پسر داريم ... پسرمون بزرگ شده ... ازش توقع داريم برامون پسري كنه ... نياز ... ما به كيان بد كرديم ... كيان اگر محبت خالصانه رو ميديد ياد ميگرفت چجوري جواب بده ... پسر خوش قلبيه ... اما بلد نيست احساسش رو بگه ... چون ما اين فرصت رو بهش نداديم ... چون زندگي رو از نگاه يك پسر مرفه ديد ... مامان تربيتش خوب بود اما نتونست تو خيلي از موارد اونجوري كه بايد كيان رو تفهيم كنه ... الان كيان من و شيما رو به اسم صدا ميكنه و مامانم رو مامانش ميدونه ... ميدونم الان ديگه خيلي ديره كه بخوام محبت ورزيدن و خونواده داشتن رو بهش نشون بدم ... اما ميخوام الان كه تنهاست بهش نزديك بشم ... ميخوام يه جوري بهش بفهمونم كه چقدر دوستش دارم ... ميخوام بهش بفهمونم كه قبلا از سر نادوني و بي تجربگي جواب احساسش رو با اخ و اوف ميدادم ... نياز من و شيما براي كيان هيچ زحمتي نكشيديم ... اون ماها رو مثل خواهر و برادر ... مثل دو تا ادم كه همزيستي ميكنند ميبينه ... چون من وقتي براش نگذاشتم ... حاضرم همه عمرم رو بدم اما يكبار فقط يكبار كيان رو ببينم كه شاد و سر حال با همون چشمهاي خندون كه تو بچگيش ميديدم، ببينم ... نياز اين اولين باره كه كيان يه دوستش رو به ما نشون ميده ... اولين باره كه ميخواد مثل امروز ظهر به جمع يكي از دوستهاش رو معرفي كنه ... من تا حالا همچين رفتارهايي ازش نديدم ... مامان ميگه تغيير كرده اما من حس نميكنم چون با احساسش اشنا نيستم ... اون روزي كه پيمان داشت با شيرين حرف ميزد و از وجود تو لجبازيهات با كيان تعريف ميكرد برام جالب بود ... اخه كيان خيلي انعطاف پذير بود ... لج و لجبازي تو كارش نبود ... هميشه سكوت ميكرد و از حقش ميگذشت ... همونطوري كه از من و شيما گذشت و بي منّت خودش بزرگ شد ... تنها جوابش تو اين كوتاهيه ما خنثي بودن احساسش نسبت به ما بود ... اوج علاقش به مامانمه ... كيان دير ميشه يا بهتر بگم تقريبا غير ممكنه كه كسي رو بتونه با احساس خربش باور كنه ... فكر ميكنه همه با سياست باهاش بر خورد ميكنن ... يا اينكه اگه كسي دوستش داره تظاهره ... ممكنه پذيرفتنش براي شيما مه به دنياش اوردتش سخت باشه اما من به خودم قبولوندم كه كيان هر چي شده و هست همش از كوتاهي هاي من و مادرشه ... نياز، پسر من دلش براي هيچكس تنگ نميشه ... چون خيال ميكنه تموم دنيا براي تظاهر بهش ابراز علاقه ميكنن ... مامان روزي كه خواست بفرستتش ايران اصلا راضي نبودم، وقتي باهاش حرف زدم گفت خودم هم راضي نيستم اما فقط براي مامان ميكنم ... شيما كلي گريه كرد گفت اكه بري من دلم برات تنك ميشه ... با عكس العملش مثل هميشه خنثي بود ... ما وقتي فهميديم كيان رو از لحاظ عاطفي از دستش داديم كه وقتي رفت ايران تنها به مامان زنگ ميزد و گزارش روز و ساعت و دقيقش رو ميداد ... دريغ از يك تلفن خشك و خالي ... از هفده، هجده سالگي خندش رو كم ميديدم ... ارتباطش با مامان قوي بود و بس ... براش خيلي معم بود كه مامان در موردش چي فكر ميكنه ً،چون ميترسيد مبادا تنها روزنه احساسش هم كور بشه ... شايد درست نباشه بكم اما كيان فكر ميكنه هيچكس تو دنيا جز مامان دوستش نداره و اكر هم مامان دلواپسشه فقط و فقط به اين خاطر هست كه با رفتارش تا به انروز باب ميل مامان رفتار كرده ...
-شايد شما خيلي حساس شديد ... چون اين رفتاري كه ميگيد توش زياد ديده نميشه ... اخه كيان شما رو خيلي دوست داره ...
-شايد الان كه عاشق شده اينجوري به نظر ميرسه ...
-عاشق شده ؟ كيان؟ محاله ...
خنديد و گفت ...
-من و شيما هم مثله تو فكر ميكرديم ... اما مامان به ما اطمينان داد ... انگار به مامان گفته هر طوري شده با چنگ و دندون هم شده عشقش رو نگه ميداره ...

@romangram_com