#نیاز_پارت_465
-اهان ...
- نگو كاوه ... بچم احترام ميذاره ... بده بزرگ كوچيكي رو اهميت ميده !
- باشه ... هموني كه شما ميگيد ... كيان احترام سرش ميشه ...
كمي نشستيم و باز گرم صحبت شديم و سر انجام همراه با كاوه، به خواستِ شيما رفتيم فروشگاه غذايي ...
هر چند بزرگ بود و جالب، اما اصلا برام جذابيتي نداشت ...
هر چي ميخواست برام بر داره من اهسته از سبد بر ميداشتم و ميگذاشتم سر جاش ...
خلاصه خريد بيشتر براي من جنبه تفريح داشت و براي كاوه رفع نيازو وظيفه ...
بعد از خريد كاوه كه نسبتاً خريد كمي هم به چشم نميومد سوار ماشين شديم
خيلي تو راه نبوديم كه گفت ...
-بستني ميخوري ؟
متعجب شدم
-بستني؟ تو اين سرما؟
- تا حالا امتحان كردي؟..
خنديدم و گفتم ...
- نه متاسفانه ...
-امروز امتحان كن ... اينجا بستني هاي خوبي داره اما من ميخوام تو رو ببرم يه بستنيه وانيليه ساده و خوشمزه كه وقتي ميخوريش تو رو ميبره به اون دورانه كودكي ...
از روحيهء لطيفش خوشم اومد ... از كاوه همچين انتظاري نداشتم ...
دلم نيومد تو اون همه ذوقي كه تو تعاريفش چاشني كرده بود مخالفت خودم رو نشون بدم ...
-پس واجب شده امتحان كنيم ...
نگاهم كرد و. با تحسين لبخندي بهم زد ...
نزديكه مك دونالد شديم ... ماشين رو پارك كرديم و زفتيم داخلش ... فضاي خيلي گرم و پر از رنگها و عكس هاي اشتها اور به چشم ميومد
خلوت بود براي همين چندان منتظر نمونديم ... بعد از گرفتن سفارش ... فهميدم كه بستني اي كه ميگفت حق داشت تا كاملا به ياد ايران بيافته ... يك بستنيه قيفي وانيلي ...
بستني رو از دستش گرفتم ...
كمي از طعمش امتحان كردم ... به راستي كه خوشمزه بود ...
@romangram_com