#نیاز_پارت_464

-معلومه كه سحرخيزي تو خونته ...
لبخندي زدم و گفتم ...
-بله ... من عادت دارم ...
-اره ... من گفتم با اين خستگي اي كه تو ديشب داشتي كمه كمش تا ظهر خوابيدي ...
خنديدم و گفتم ...
-نه بابا چه خبره ديگه ...
شيما بلند شد و يك چايي براي كاوه ريخت و همزمان كه داشت جلوش ميگذاشت گفت ...
-كاوه با نياز بريد فروشگاه ببين چي براي صبحونه، عصرونه دوست داره بخريد بياريد ... من با سليقه غذاييش اشنا نيستم ...
تعجب كردم ... خيلي ديگه راحت بر خورد ميكردند ...
-براي من؟ نيازي نيست عزيزم ... من فردا با اجازتون رفع زحمت ميكنم ... اخه كلي كار دارم ...
كاوه شكر رو داخل چاييش حل كرد و گفت
-اين تصميمات رو با كيان برنامه ريزي كن ... من مامورم و معذور ...
لبخند زدم.
-به هر حال من فردا بايد برم ... خودتون رو زحمت نندازيد ...
-نياز جون باز اين بحث رو وسط نكش دلم ميگيره ... كاوه ... ماست هم بگير ...
-مامان كي مياد؟
-گفت ده ونيم يازده اينجاست ... بريد كه تا اون موقع بيايد ...
-كيان كي مياد ...
-نميدونم ... خودش كه ميگفت خيلي كار داره اما صد در صد مامان بهش زنگ ميزنه ... نترس هر جا باشه بفهمه مامان اينجاست سريع خودش رو ميرسونه ...
خنديدم و هموني كه تو فكرم بود رو به زبون اوردم و پرسيدم،
-يعني اينقدر وابسته به مامان بزرگشه؟
كاوه خنديد و شيما جوابم رو داد
-وابسته كه هست ولي حساب بَريش بيشتر از ترسشه
دو زاريم تازه افتاد ...

@romangram_com