#نیاز_پارت_463
-نه ... نه ... بحث سر اين چيزها نيست ... به هر حال اخرش بايد يه جورايي م*س*تقل بشم ...
-نيازيه سوال بپرسم قول ميدي راستشو بگي ...
-جونم
- هنوز از دست كيان دلخوري؟
اين چه سوالي بود ؟ تمام فكرم يك آن مشغول شد ... چي جواب ميدادم ... سوالي پرسيد كه خودم مدتها از خودم ميپرسيدم و جوابي براش پيدا نكرده بودم ...
-شيما جون ... گذشته ها گذشته ... بهتره در موردش صحبت نكنيم ... براتون چايي بريزم؟
-كيان ميگفت خيلي ماهري تو رد دادن ... من باورم نميشد ... نه عزيزم ... صبر كن خودم برات چايي بريزم ...
-نه نه ... شما بشينيد ... من ميريزم ...
از استرسم پر رويي. كردم و رفتم دو تا چايي ريختم و نشستم كنارش ...
-امروز مامان ِ كاوه مياد ... شام همه دور هم هستيم ...
نگذاشت اولين لقمه رو بخورم بعد كوفتم كنه ...
-چقدر خوب ... پس خدا من رو خيلي دوست داشته تا بتونم مامانبزرك كيان رو ببينم ... تعريفشون رو زياد شنيدم ...
-قربونت برم، زنه خوبيه ... حالا مياد ميبينيش ... عاشقه كيانه ... كيان اگه يك روز حالش رو نپرسه بنده خدا تا فردا دووم نمياره ... همه دنياش، كيانه ...
-خدا جفتشون رو براي هم نگه داره ...
-مرسي ... عزيزم ... راستش نياز ... از اون روزي كه اون حرفها رو برام زدي ... يه خرده دروغ چرا بگم از دستت دلخور شدم ... اما باز وقتي مامان ِ كاوه باهام صحبت كرد گفت حق با جفتتونه ...
تعجب كردم ... مامانِ كاوه از چي خبر داشت ...
-شما براش توضيح داديد؟..از دستِ من چرا ناراحت شديد؟
-نه خوشگلم اونشب تلفن رو به اصرار كاوه زدم رو بلندگو ... تا همه بشنون ... اخه اون جوري كه پيمان به شيرين گفته بود و به گوش ما رسيد ما اصلا تا چند روز تو شوك بوديم ... كيان اصلا اهل اين جنجال بازي ها نيست و من هنوز هم ميگم نبوده ... نياز خيلي دركش برام سخته ... كيان مطمئنم ... چه جوري بگم ... من پسرم رو خوب ميشناسم الكي به كسي گير نميده ... اصلاً تا حالا بعد از اون روز خواستي باهاش حرف بزني؟
اخم نا محسوسي رو پيشونيم نشست ...
-شيما جون ... اون موضوع خيلي وقته كه بين ما بسته شده ... ازم خواستيد حقيقت رو بهتون بگم ... حقيقت همش همينه ... گذشته ها رو گذاشتيم كنار ... الان هم مثله دو تا دوستيم ...
-كيان كه يه چيزه ديگه ميگه ...
باز هم كيان من رو تو مخمصه گذاشت ...
-شيما جون من نميدونم كيان چي ميگه و تو دلش چي ميگذره ولي حد اقل من وظيفه دارم نظر خودم رو و حقيقت ماجرا رو تا اونجا كه ميدونم بهتون بگم تا يه وقت خدايي نكرده سوءتفاهي پيش نياد ... راستش من شما رو خيلي دوست دارم اما به خاطر بعضي از مسايل اومدنه اين دفعه ام رو اصلا صحيح نميدونستم ... ولي خب حالا هم كه ديدمتون خيلي خوشحالم ...
داشتيم همينطور با هم حرف ميزديم كه كاوه از در اومد تو و كنار من نشست و گفت ...
@romangram_com